برداشت از سیمره
خانه » ادبی, شعر و داستان, مقالهتاریخ انتشار : ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۹:۱۸ | | ارسال توسط : مدیر سیمره
تازهترین اثر شعری هوشنگ رئوف شاعر خرمآبادی با عنوان «با کوک تلخ باریِ سرما» اخیراً (چاپ اول 1399) توسط انتشاراتی «پریسک» با شمارگان 500 نسخه به بازار کتاب و مخاطبان و دوستداران حوزهی نشر و ادبیات عرضه شده که در آن شاعر با کوک قلم روی نُتهای تلخ آواهای شیرین و متفاوتی در هواهای تازه و وارونه منتشر کردهاست.
تفاوت آفرینیهایِ حال و هواهایی تازه و چند معنا بر بستر تخیل و خاطره و امکانات و روایتهای شاعرانه و خیالانگیزِ برساختهی تصاویر معناساز. عنصر همیشه تصویر با بازیهای رنگارنگاش به عنوان یک ظرفیت زبانی و شعری از گذشته دور تا به اکنون با شاعر و شعرش بوده و تبدیل به یک مؤلفهی سبکی نوشتاری و امضا برای او شدهاست. غلبهی این ویژگی بر نگاه شاعر و صورت شعرش به پس از چهار دفتر شعر و چهار دهه حضور شاعرانه و موثر در عرصهی شعر معاصر کشیده شده و به همین مجموعه، که همه عشق است، هم تحمیل شده و نقش پر رنگی در اجراهای شعری شاعر ایفا میکند. دلبستگی شاعر به عنصر معناساز ایماژ و بهرهگیری درست و بهجا از این ظرفیت تصویری معناآفرین و رفتار هوشمندانه با رنگواژهها و هنر رنگآمیزی و پردازش خلاقانه وجوه تصویری و دقایق یک شعر، دفتر به دفتر پررنگتر و بیشتر و بسامد داشته و ظرفیتهای زیباشناسانهی این وجه کار را نشان میدهد. در راستای این ویژگی و استعاره پردازیها و با زبان تصویر شاعر در این مجموعه تازهاش به مکالمه با طبیعت و عناصر و اشیای محیطی میرود و با جان بخشی به جمادات و نباتات شاعرانگی میکند و از جان و جهاناش سخن ساز کرده و از دنیا و امور و روابط عاطفی و احساسی و اندیشگیاش به عنوان یک انسان با تمام آن ویژگیها و نیازها و هیجانات و عواطف و انگیزشهای اجتماعیـ فردی و زمینیاش با مخاطب میگوید.
غالب اشعار دفتر «با کوک تلخ باریِ سرما»، با وجود سرمای درون، با مضامین عشق محورانه و با همان قدرت شاعر در تصویرپردازی و بازآوری و بازآفرینی حادثه، رویِ «روی زیبایِ» همیشهاش خم شده و با خطاب قرار دادن این «تو»ی خاص و خطابههای توگویانه عمومیاش در کوک مضمونِ عشق و عاشقیها فرو رفته و با شکار و ثبت آنات و احوال شاعرانه و عاشقانه در توالی بیخط و شکسته زمان و مکان و «اتفاق» خلقِ امر زیبا و شعر و لحظههای ناب میکند. اگر در مسیر این آفرینشها و سرایشهای شاعر، کمتر دغدغهای فرافردی و اجتماعی از آنسان که مثلاً در شعر ۳۱ صفحهی ۴۵ کتاب آمده، عشق و سیاست و مسائل اجتماع را در نوشتارش شانه به شانه میکند و میخواهد، مای خواننده چندان، مگر به صورت گذرا و ضعیف، در کارهایش «ردپا» و بازتابی از آن نمیبینیم و نمیخوانیم و به اصطلاح عصب محیطی و مویرگی شعر به اطرافاش حساس نیست لابد بدان خاطر است که شاعر میان این همه هیاهو برای هیچ، صدایی زیباتر و خوشتر از عشق در این دنیای دیوانه و گنبد دوار، بقول حافظ رند، ندیده و نشنیده است. دلدادگیهای عاشقانه شاعر و کوکِ «ساز» و کار شعر روی این صدا و پرده و از عشق و آن جان درونی و جانانه هستی بخش سرودن اما، تحریرها و طنینهای متفاوتی در کار شاعر دارد که باید خواند و شنید.
هوشنگ رئوف
شعر آغازین دفتر مدخل خوبی است برای ورود به متن و تأیید این حرف ما و چند و چون شعری از سنخ پیش گفته. در این شعر حس و حسرت تنانه شاعر خط به خط و برگ به برگ تصویر میشود بر تن یک درختِ پر سَمَر(=افسانه) اما بیثمر! که نه سهمی از آفتاب به ارث برده است نه آب. بار هستی شاعر در برگ و «بارِ معنایی» درخت، نشا و پیوند میخورد اما… به بار ننشسته، میوه بر درخت میشود و کال و به رسش و دهان دوست نرسیده در وزش دخترانه «نسیم» که باید شاخه دراز شده دست، آن میوهی ممنوعه را حواوار در هوا بقاپد و همهی نوازش باشد و زمزمهی سرود عشق در سایهی شاخ و برگ قصه بلندش، چهره میگرداند و باد میشود و بر باد: خواب و خیالهای رنگیاش زرد و فرو میریزند و چون همان میوههای پا درختی حسرت نوبرانهاش بر تابستان یک دهان بوسه نمیشود. نشدنی که در شعر «شدن» میشود. شدنی زیبا از ابهام و دو «گونه» درخت و دو گونه دنیا و حرف… هرچند معانی و تمنیاتی که اینجا و در این شعر بار درخت میشود با استعارهپردازی مثلاً سیاوش کسرایی از نمادِ همان درخت در شرایط و خاک و فضایی متفاوت در شعرش ترسیم میکند یک دنیا فاصله است و دلالتها را از ریشه دگر میکند و تفاوتهای بینامتنی را در بحث از همان مفاهیم و رابطهی میان متنی بین متون، آشکار.
علاوه بر ایماژ و در مسیر اینگونه تصویرسازیها و اشعار و همین دفتر اخیر، وجه زبانی شعر و بازی با آن کنار رنگبازی تصاویر، برجسته شده و نقش بارزی دارد و «چراغ» بازی را در شبی تاریک دست گرفته و جاهایی در شعر با بازی با کلمات، سطرهای درخشانی را رقم زده و خلق کرده است و امر معنا را چند لایه. چنین است رقص و بازیهای توأمان و ظریف تصویر و زبان در شعر ۲ صفحات ۹ـ ۸ کتاب. شاعر به بام شده و از آن بالا که به کوهی که هیچاش شبیه کوه نیست، نگاه پاییزی و تصویرسازش سطر به سطر پایین که میآید، سطرها و تصاویر سینمایی و بصری تاریکی را بیان و ارائه و از منظر خواننده میگذراند که شوکه کنندهاست. سقوط و ریزش سرد و بیصدای ارزشها و احساسات انسانی در محور عمودی و در بند بلند «بالا»ی اول شعر آنجا که حتا صورت آفتاب هم به آفتاب لبِ «بام» ماننده است که دارد از دست میرود و به تن شاعر غروب میتابد، همزمان با فرو رفتناش در افق، شعاع نگاه شاعر را نیز رو به پابین و غروب میکند:
« … / در آن پابین / حیاط درندشت شهر / با نقطه نقطه چراغ / چراغ، چراغ، چراغ / آه … / با این همه چراغ / چرا این همه تاریکام!؟. »
ترسیم فضایی تاریک با وجود آن همه چراغ و درخشش شبانه لامپها و نور بازی نئونها در بند پایین، شعر را در ارتباطی تصویری بهم پیوند میزند و کلیتاش در آن «بالا» و «پایین» دو گانهای متضاد را که بازتاب دهنده درون شاعر هم هست، برمیسازد پر از پرسش. پرسشآفرینی شعر، که ذات ادبیات است بهطور کلی، شاعر را اینجا درگیر خود کردهاست و با آن پرسش باز و پایان باز شعر، در انتها مخاطب را نیز شریک این حس و حال کرده و یکبار دیگر با خود و همراه شاعر به بام یا اول شعر میبرد و پله به پله رو به پایین و به دنبال پاسخِ چرای چراغ و سوی، سوسوهای آن سوی تاریک ـ روشن چراغ و کلمات. چراغی که شعر بر افروخته با همان سوال تاریکاش در جز اول: راستی «چرا» با این همه چراغ تاریکام!؟ این نیست که «چراغهای رابطه» در درون و بیرون شاعر خاموش و تاریکاند؟ علامتهای تعجب و سوال جلوی این سطر پرسشی، یقهی خواننده را میگیرد و به تعجب و پرسش برمیانگیزد که: چرا؟ چرایی تأمل برانگیز در آن انتها که مخاطب را میگیرد که بخواند از سر شعر را و متن را و با واسازی فرامتنیتها بنویسد چرا و چراغ خود را در پرتو آن.
در ادامه، همین کشف و شهودها و درک و دریافتهای سرد شاعر از روابط پیرامونی و بیپژواک بودن صداهایش در کوهی از انسانهای سنگ شده، است که سنگ شدگی روحیات و امور حیاتی و احساسی، صدای حتا اشیای خشک و بیروح مادی را هم در میآورد و در شعر به گفتوگو با خود و مخاطب وامیدارد و با جایگردانی، کنشهای تصویری و آوایی و احساسی زیبایی میآفریند و بر روح و روان آدمها چنگ میزند.
«در واگنی که هستم/ زمستان شالی ست/ بر گردنِ مسافران/ و هیچ دستی/ از سکوی بدرقه/ در مهِ غلیظ چشمهایشان/ تکان نخورده است/ و قطار/ تمام مسیر را/ با هق هق هق هق ق ق ق …» (شعر سوم، ص ۱۰ کتاب)
تصویر و ترسیم فضایی بهشدت سرد و زمستانی از روابط و تنهایئی انسان میان بسیاران، با کمترین کلمات و ابزار سرد، صدا از سگ و گریه از دل پولاد در میآورد. شعری کوتاه با معانی بلند. همهی ما انسانها در این کرهی خاکی به عبارتی مسافریم و یکان یکان به نوبت میآیم و میرویم. در این رفت و آمدها انسان و انسانیتاش در گرو یک استقبال و بدرقه و سلام و خداحافظی ساده و انسانیست و به آن زنده و مسیر را ممکن و ادامه میدهد اما … شاعر اینجا بار معنایی دریافتها و احساساتاش را از زندگی و این آمدن و رفتنها، به صورت نمادین بار یک قطار کرده و قطار در کنشی تصویری انسانی (صنعت تشخیص) و در طول کل مسیر حرکت خود و سفر کلمات و شاعر، آنجا که مسافرش را کسی و دوستی نیست پشت سرش، به رسم بدرقه، آبی بپاشد و دستی تکان دهد و ایستگاهی انتظارش را بکشد و، در تشبیهی زیبا و تکان دهنده، سردی شالی زمستانی، بهجای دستان گرم یک دوست، گردن و گلوی تک تک مسافران این کرهی خاکی را در خود میفشارد و خفه میکند، حس و حال دردناک و گریهآورش را با صدای حرکت و زبان بیزبان موتورش همراهی و بازنمایی و به تصویر کشیده و در طول بیپایان مسیر قطار و پایانبندی باز و ناتمام شعر این تنها صدای موتور قطار و روح و «روانِ» آهن است که بر این وضع و تنهایی انسان و استمرار آن، حین دور شدن از مقصد و مقصود و محبوب و زندگی به صدا در آمده و به گوش و هوش خواننده میرسد و در کوه و دشت میپیچد: هق هق هق ق ق ق ….
سطری درخشان و برآمده از یک گزاره و سطر آوانوشت که شاعر خواسته و برساخته تا او دردش را بیان و حرفش را بزند و تخیل حسیـ تصویریاش در زبان اتفاق بیفتد. اتفاقی که در شعر ۸ صفحهی ۱۵ کتاب هم به شکلی و روایتی دیگر افتاده و در آن سطر:«تا بیفتم دنبالاش» که هی از:«هی بیفتم هی بیفتم»اش میگوید تا با تکرا چند باره واژهها و سطرهایی خاص انگشت اشاره گذاشته باشد بر معنا و چند معنا بودن حرف و پیاماش که خاصیت شعر است.
در خلق و ترسیم اینگونه فضاها و ایماژهای شاعرانه و نو شاعر دستی و تخیلی قوی دارد و خوب و با اقتصاد کلمه به چینش برچیدههایش میرود و هنگام اجرای ذهنیات و حسیاتش و برقرار کردن رابطهای دالـ مدلولی بین تصور و تصویر و واژگان شعری و از آنجا تعامل و گفتوگوی شاعر با عناصر عینی بیرون از خود و شعرش، نگاه و اندیشه و خیالش شاعرانگی میکند و صورتی حسی و زیبا از محتوا و معنای خود میآفریند.
شاعر از ایستگاه سرد و خالی قطار در شعر ۳ با تصویر و تفسیری که از آن رفت، به ایستگاه شعر ۶ ، که باز روح زمستانی بر آن حاکم است، در صفحه ۱۳ کتاب آمده و قرار بیقرار عاشقانهاش در آن ایستگاه شعری، امر خوانش را به تأمل و تأویل و مکث بر زیباییشناسی میخواند.
«ایستگاه به ایستگاه آمدم/ تا قرار/ تا انتهای همان خیابان/ و ماندم تا برف کوچهها آب شوند/ این پایین از رد پوتینهای زمستانیات/ نهری نقاشی کنم/ روی جراحات تابستانیام/ فصلها/ مگر از کدام سو رفتهاند/ که من همچنان/ بی قرار ماندهام/ در این قرار …»
شاعر در این شعر دو فصل از یک رابطه زیبا را با فصلهای تقویمی به تصویر کشیده و به مقارنه و مقابله بردهاست. رابطهای به گرمی فصل تابستان که پوتینهای فصلی زمستانی آمده و از روی آن گذشته و از جراحات بر جای مانده روی تن و جاناش نهری نقاشی و نقش بسته و حالا سر همان قرار و مدارهای عاشقانه و در تقاطع فصول و نگاهها، پاک بیقرار مانده که کی با آب شدن یخ همان رابطهها و جاری شدن زمزمه جویبار بهاری در مسیر همان نهر و قصه و التیام زخمها، به قرار و دلدار میرسد. شاعر قرار عاشقانهاش را از سر خیابان همیشه برداشته و به پاساژهای شعری برده و با بازسازی تصویری و کلامی و بافت موقعیت، مخاطب را به مواجهه با دو حس و تصویر متباین میبرد و برودتی زمستانی را، که در چکمههای پوتین کُدگذاری شدهاست، در رگ و پیاش میدواند و با درگیر کردناش در یک اتفاق شاعرانه مثل خود، بی قرارش میکند.
از این دست برساختههای زیبای ذهن و زبانِ تصویرساز شاعر در متن کتاب زیادند و ذکر تکتک آنها و بر شمردن جزییاتشان مطلب را طولانی میکند. نکتهای گره گاهی از امر زیبا که در شعر ۳۵ صفحهی ۵۱ مجموعه شعر، جمع و تمام و به اوج رسیدهاست. در این شعر خوشساخت، که به نام «دیلمان» هم معروف است و پیشترها در فضای مجازی زندهیاد منصورخورشیدی بر متن آن حاشیهای داشت، با زبان نرم و نگاه زیباشناسانه و عاشقانه شاعر به پدیدهها و روابط پیچیده پیرامونی نقبی به عمق عواطف و لایههای پنهان و تمایلات انسانی میزند و با خاطره بازی با خیال و خاطراتش و جایگردانی احساسات و احوال درون و برون و با گریزی ضربدری به شمال کشور و زمینه اتفاق و تلاقی دو نگاه و از آنجا به زاگرس و زادبوم شاعر، از زیبای گمشدهاش در آن جنگل و دشت خیال انگیز و «دیگری» میگوید. تصور ذهنی شاعر از این رفت و برگشت، تصویری دیداری و دوگانه از تقابلهای دوتاییِ منـ تو عاشقانه جلوی چشم خواننده باز و ترسیم میکند. دیالکتیک زبان البته تقابل تصویری را به سمت یک اتفاق و معنای شاعرانه سنتز میکند. طراحی پرسپکتیو صحنه و ترسیم فضای اتفاقی در دور دستِ دست و خیال که امکانات خیالانگیز، آن را نزدیک و دوبارهسازی و حسیاش میکند. خواننده حس تصویر را احساس و نیروی کلمات را از متن آن میگیرد و به عمق حادثه پرتاب میشود. مواجهه شاعر با این حادثه گزارهی «شعر اتفاقی ست که در اتفاق، اتفاق میافتد» را پیشنهاد و پیش میکشد. تجربهای شخصی، شعری تجربی را میآفریند. امکان خوانش تأویلی شعر این دریافت را برجسته و مطرح میکند که برای شاعر پیش از اتفاق شعر، اتفاقی عاشقانه و شاعرانه رخ داده سپس یادکرد از آن خاطره و «رخ» به عنوان منبع الهام در ذهن و ناخودآگاه شاعر، همه «چیز» صورتی عینی و تصویری گرفته و جانمایهاش به «زبان» و فرم شعر بر کشیده میشود. در فرایند بازنمایی زبانی و خیالانگیز حادثه است که اتفاقی ساده و روزمره برای کیستی شاعر و در کارگاه خیالش به یک چیستی تبدیل میشود و ابعاد و دلالتهای فراشعری و فرافردی بهخود میگیرد. حال این حادثه شاعرانه که اتفاقی زیبا و شعری را رقم زده چه تصویر و ترسیم و روایت میکند و به ما میدهد؟ زبان تصویری شاعر پر است از اشارات و «چگونگی» این «چه».
هنر شاعران از دیر باز کشف رابطه بین امور و قاپیدن معنا در آن بیرون و به قالب کلمه در آوردن تجربه زیستی و بیان مفهومی، نه بیانگرانه، پدیدههاییست که به جهان شعر و زیستاشان سرک میکشد و معنا میبخشد. شاعر در دور دست خیال و جغرافیای زیستیاش پس از تجربه و از سر گذراندن یک اتفاق و حس فردی و کشف یک نگاه و چشمانداز ناب و شاعرانه و سپس فاصلهگیری قهریِ زمانی و مکانی و حسی از این ماجرا و «رخ» داده عینی و شخصی و زیبا، با بازآفرینی ذهنی و تصویری آن اتفاق در دستگاه و آیینه خیال و برونریزی کلامی و زیباشناسانهاش روی سپیدی کاغذ میرود و از تجربهای شخصی، احساسی زیبا و شاعرانه پدید میآورد و لحظه و برههای از زمان را شعر و بدین هنر وارد زمان و مکانی بیانتها و بیمرز میکند. یک اتفاق در دو نما و تصویر متباین با کنتراست بالا و سایه روشنهای معنازا. تفاوت آفرینیهای عاشقانه و تصویری کاتب عشق نگاه خواننده را به کانون حادثه پرتاب و درگیر خود میکند و چرخش جاذبه قلم و رنگ و کلمه رهایش نمیکند. یک تصویر در شمال رسمِ اتفاق کرده، تصویر دوم زاگرسی متفاوت را به آن الصاق. مقابله و بازنمایی دو تصویر، دو تن، دو متن، دو حس و دو اقلیم زیستیِ دور و نزدیک برابر هم و در یک قاب! روایت و تصویری دوپاره از یک اتفاق و سنجاق کردن و تدوین سینمایی این دو تصویر در یک نما، چیزی زیبا و یگانه آفریده بهنام شعر. شعر همین است؛ آنچه را غایب است، در زبان حاضر کنی. از همنشینی کلمات و تصویر بر آمده از متن و تقابل واژگانی و رنگ و سایه و روشنهای معنایی سوار شده بر ارکان تشبیهی حسی و انتزاعی، اتفاقی شاعرانه و شعری برگویی که خوانش تأویلی خواننده از بغل آن، شعری دیگر بخواند و در بیاورد. کلیت شعر در عین انسجام و ایجاز و چسبندگی درونی اجزای تصویری آن با هم، دوپاره است و این دوپارگی در بارگی را دگر میکند. این شعر، دیگر در بارهی یک اتفاق خاص در زمان خاص و گزارش از آن نیست. اصل اتفاق از شمال آمده و از خلال ذهن و قلب و زبان شاعر زاگرسی عبور کرده و ته وجودش رسوب نشسته و با گذر زمان بر شاعر، ساخت و ساختار گرفته و به «شعر» و شعریت رسیده و از دست کاتب در رفته و مکتوب، وارد جریان زمان شده و مخاطب خاصاش را عام و چون معنای شعر، متکثر کردهاست. بگذار یکبار کل شعر و اتفاق شاعرانه را از اول تا آخر با هم مرور کنیم تا در ادامه بیشتر از جزییات کار و فوت و فن و «نگار» نگاری آن بگوییم.
«آن بالا / در پیچهای پر درخت / مه شالی ست بر گردن خیس جاده / خیالات با ابرهای بومی میآید / و نم نمی بر گونههای ام / بوی سوخته بلوط میآورد / جنگل گم شدهاست/ در بارانی که شمالی نمیبارد / میدانم / آنجا که هستی باران است/ با بیتابیهای دلام / از تاب تاب مه عبور میکنم / تو هم به خانه رسیدهای/ با حلقه موی خیس / و رو در روی آینه / گره از روسری باز نمودهای / و من دشتِ باز دیلمان را / در آفتاب به تماشا ایستادهام.» (شعر ۳۵، صص ۵۲ ـ ۵۱ کتاب)
دو پارهی یک تصویر موازی هم که به هم نمیرسند اما همدیگر را قطع و میشکنند یک اتفاق شاعرانه و حسی را گزارش میدهند. یک پاره بیرونی آن که در شمال و منطقه سرسبز و پر جاذبه و بارانی دیلمان میگذرد و محل تلاقی دو نگاه و اتفاق شاعرانه توصیفی و روایت شدهاست؛ و پاره دوم که در درون شاعر و بازتاب آن در آینه دیلمان اتفاق شدهاست. شکل درونی شعر و برهم کنش و برخورد این دو تصویر و نگاه کنار هم و در عین حال دور از هم، شور و شعر و عشق و رنج را همآغوش هم میکند و گذر نگاه خوانشگر از همین دو خطه و خطوط و گستره خیال، افقهای معنا را وسیعتر میگیرد و فرابرد امر دِلالی را فراسوی جغرافیا و تن میبرد و از «اثر» و تن و تنانگی آن متن میآفریند و از متن، لذت متن.
سه سطر نخست شعر در خوانش اول سفر فیزیکی شاعر به دشت دیلمان و دیدار یار، توصیف محض جغرافیاست و طبیعت و عناصر و فضای محیطی؛ اما در خوانش دوم و زیر همین لایه رویی، وصفیست تشبیهی ـ تصویری و دقیق و هنرمندانه از جغرافیای تن و معشوق و دوست که به تصادف سر راهش، چون سبزِ شمال، سبز شده و در تماسی آنسوی کلمات، قرار و دل از او ربوده و وجودش را به تمام تکان داده و از خود بیخودش کردهاست. واژگان «بالا»(واژه بلند اینجا به قرینهی لفظی حذف شده و وقتی با هم میآیند ترکیب زیبایی از ترکیبِ بالا بلند ساخته میشود و به ذهن متبادر)، پیچ،(که ایضن در این سطر هم واژه تاب به قرینه لفظی حذف شده و ترکیب این دو تا کنار هم پیچ و تاب موی دوست را تداعی میکند)، و «شال» و «گردن» همه این واژگان دارای ایهام و تصاویر بریده بریده و پراکنده و زنده در سه سطر آغازین شعر در پیوند معنایی و معنوی با هم که به سمت هم باز شده و کشیده میشوند، وصف طبیعیست که با نگاه عبور شاعر از گردن خیس جادهی پوشیده در شالی از مهاش، بلافاصله تصویر تمام قد و زیبا و اثیری یک معشوق روی صفحه کاغذ و میان کلمات ظاهر و خود را در شمایل شعر به یاد و ذهن خواننده میزند و سطر به سطر صدایش میکند و همراه شاعر به همان حال و هوا میبرد. محبوب و معشوقی اثیری و دست نیافتنی که از همان «بالا» نگاهی به پایین داشته و فقط خیال زودگذرش یک لحظه سراغ شاعر میآید و در قلب و جاناش جرقه میزند و سپس در افق مه آلود محو میشود. خیالی که همراهش حال و هوایی ابری و گرفته در درون شاعر به پا میکند و به جای بارش و طراوت شمالی، گونههایش غرق اشک و مرارت میشوند از بوی سوختگی بلوطی که نماد اقلیم و زیستبوم خشک شاعر و خود شاعر و مقاومت و پایداریاش است بر کشف یک حس و خیال سبز و عهد و رابطه شاعرانه که از «فاصله»ها آتش گرفته و دارد دود میشود و به جای «پیوند» خوردن با نگار و «شاخه جنگل»، در ارجاعی بینامتنی، جنگلی را میبیند که این میان، میان جنگل شمال و جنگل زاگرس، میان شاعر و او و وسط این همه فاصله، فاصله افتاده و گم شدهاست و بر این وضع و گمگشتگیها تمام ابرهای درون شاعر نه مثل بارانهای شمالی بل شبیه خشکسال و خشکسار بلوط زارهای خود زاگرس و بهطرز غریب و سوزناکی «گریه» ساز کردهاند؛ چرا که خوب می داند آنجا که او (معشوق) و یافتهاش هست، که همین سطرِ «آن جا بود»(= دازاین) هایدگر را به صورت غیرمستقیم و ناخودآگاه در خود گزاره میکند، و نیست و بود و نبود شاعر همه به هست و هستن و وجودش گره خورده و این بغض گره بسته در گلوی شاعر آنجا نزد همه «هستی»اش باران است و همراه این ریزش باران و دل و درون و بیقراریهای شاعر، خیالاش از پشت پرده اشک، به صورت مه آلود میبیند و همگام حرکت «نگار»ش در آن سوی خودِ بیخود شدهاش میشود که به خانه شده با موهای حلقه حلقه و خیس از نم و ریزش قطرات باران برابر آینه که همان «گره» (گرهی چند پهلو بافته شده در تار و پود متن و شعر) ایجاد شده، بین دو نگاه را، عاشقانه به سر انگشتان ناز و نوازش به استعاره از روسری باز میکند و در این نقطه و گره گاه شعر و احساس، شاعر باز: «دشتِ بازِ دیلمان» را که همه زیبایی و سبزی و رویش و آبشار و روشنی و نسیم و عشق و بیکران زندگیست و در یک کلمه عشقاش را در آینه تمام نمای آن، جلوی جلوه فروشیهای آفتاب چون آفتاب به تماشا مینشیند و در همین نقطه پایانی، مخاطب شعر را درگیر بازی رنگواژهها کرده و همراه شاعر و قدم و قلم و همان حس و حال و خیالهایش میشود و به سر آغاز شعر و بازخوانی و بازنویسیاش از زاویه دید و خوانش و به روایت خود میرود.
نگاه و شعری با ساختار و چرخشی دایرهای و جایگردانیهای خلاقانه تصویر و معنا و احساسات از خیال به واقعیت، از نزدیک به دور، از دشت داغ شقایقها به دشت سبز دیلمان، از سایه به روشن، از افقی گرفته به چشماندازی روشن و باز، از دریچه یک نگاه به «قلب» یک حادثه که عشق و شور و شعور را یکی کرده و به سطح شعریت میرساند و دچار شدگی شاعر و سوژه را شعر میکند و شعر را خودِ سوژه.
در نگاهی کلی به مجموعه شعر «با کوک تلخ باریِ سرما» به عنوان دفتر پنجم کنار چهار مجموعه شعری دیگر شاعر یکجور پیوستگی مضمونی و شکلی را شاهدش هستیم. تمهیداتی که در این مسیر بهکار میزند و عناصر و مولفههای زبانی و شعریاش بیانی و لحنی بومی و مستقل دارند. خودش است با تمام آن داشتهها و مختصات زبانی و زیستی و اندیشگی و شاعرانگیها و نگاه زیباشناختی و رنگیاش به پدیدهها و امور اطراف که تصویر و عکساش درون جریان جاری و زلال رودخانه شعرش افتاده به «اتفاق» و کنارش با دلدادگی به مکالمه با دلداده و مخاطب در حال «گذر» میپردازد. نواختها و پرداختهایی از امر زیبا که اینجا و در این دفتر صورتبندی سخنیاش به صورت حجمی به آرایه «تصویر» و خیال آراسته و کشیده شده و هر قطعه اتفاق و قصهای را روایت و شاعرانه میسازد. ریتم و بافت تجربههای فردی و زیستی شاعر در این مجموعه و در چنین شعرهایی قطعه به قطعه با ریتم و بافت و شکل خود شعرش و پرشها و جهشهای حجمی و جابهجاییها و انشعابات گیاه وار تصویریاش به اطراف و خطوط افقی و عمودیاش، به قالب میآید و بازتاب میگیرد. انتخاب و تکوین تصویر و نحوهی شکلگیری دیگر اجزای و واحدهای سازنده ساختار شعر به سمت هم حرکت کرده و در ارتباطی درونی به هم پاسخ میدهند. هر رخ و رخداده برای شاعر در خواب و خاطره و تخیلاش خاطره و تصویر میشود و کلمه، با همه آن زیر و بمها و سایه -روشنهایی که بر بوم ذهن هاشور میزند، میآید و آن را به قاب و قالب میگیرد. شعر نزد شاعر، تجربه و زندگی میشود و تفاوت گذاری بین این دو یعنی واقعیت و خیال تنها با کلمه ممکن میشود. کلماتی که از عناصر و اشیا و روابط پیرامونی نقش و رنگمایه و حجم میگیرند سپس در دستگاه شور و شعر و ذهن شاعر کوک میشوند «رویِ زیبایِ» زندگی و سرود آفرینش با تصاویر و توصیفات و نوشتار خلاقه و ظریفِ محیطی و جزیی نگریهای دقیق که همه دفتری میآفریند با عشق از هبوطِ عشق.
نویسنده : امیرهوشنگ رئوف | سرچشمه : سیمرهی574 و 575 (7 و 13 اردیۤبهشت 1400)
برداشت از https://seymare.com/%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%DA%A9/