خوشه های شعر ( هوشنگ رئوف )
خوشه های شعر ( هوشنگ رئوف )

خوشه های شعر ( هوشنگ رئوف )

شعر و ادب پارسی

هبوط عشق یادداشتی بر مجموعه شعر:«با کوک تلخ باریِ

برداشت از سیمره 

 

خانه » ادبیشعر و داستانمقالهتاریخ انتشار : ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰ - ۹:۱۸ | | ارسال توسط : مدیر سیمره

 

هبوط عشق یادداشتی بر مجموعه شعر:«با کوک تلخ باریِ سرما» هوشنگ رئوف

هبوط عشق یادداشتی بر مجموعه شعر:«با کوک تلخ باریِ سرما» هوشنگ رئوف

تازه‌ترین اثر شعری هوشنگ رئوف شاعر خرم‌آبادی با عنوان «با کوک تلخ باریِ سرما» اخیراً (چاپ اول 1399‌) توسط انتشاراتی «پریسک» با شمارگان 500 نسخه به بازار کتاب و مخاطبان و دوست‌داران حوزه‌ی نشر و ادبیات عرضه شده که در آن شاعر با کوک قلم روی نُت‌‌های تلخ آواهای شیرین و متفاوتی در هواهای تازه و وارونه منتشر کرده‌است.

تفاوت آفرینی‌هایِ حال و هواهایی تازه و چند معنا بر بستر تخیل و خاطره و امکانات و روایت‌های شاعرانه و خیال‌انگیزِ برساخته‌ی تصاویر معناساز. عنصر همیشه تصویر با بازی‌های رنگارنگ‌اش به عنوان یک ظرفیت زبانی و شعری از گذشته دور تا به اکنون با شاعر و شعرش بوده و تبدیل به یک مؤلفه‌ی سبکی نوشتاری و امضا برای او شده‌است. غلبه‌ی این ویژگی بر نگاه شاعر و صورت شعرش به پس از چهار دفتر شعر و چهار دهه حضور شاعرانه و موثر در عرصه‌ی شعر معاصر کشیده شده و به همین مجموعه، که همه عشق است، هم تحمیل شده و نقش پر رنگی در اجراهای شعری شاعر ایفا می‌کند. دل‌بستگی شاعر به عنصر معناساز ایماژ و بهره‌گیری درست و به‌جا از این ظرفیت تصویری معنا‌آفرین و رفتار هوشمندانه با رنگ‌واژه‌ها و هنر رنگ‌آمیزی و پردازش خلاقانه وجوه تصویری و دقایق یک شعر، دفتر به دفتر پررنگ‌تر و بیش‌تر و بسامد داشته و ظرفیت‌‌های زیباشناسانه‌‌ی این وجه کار را نشان می‌دهد. در راستای این ویژگی و استعاره پردازی‌ها و با زبان تصویر شاعر در این مجموعه تازه‌اش به مکالمه با طبیعت و عناصر و اشیای محیطی می‌رود و با جان بخشی به جمادات و نباتات شاعرانگی می‌کند و از جان و جهان‌اش سخن ساز کرده و از دنیا و امور و روابط عاطفی و احساسی و اندیشگی‌اش به عنوان یک انسان با تمام آن ویژگی‌ها و نیازها و هیجانات و عواطف و انگیزش‌های اجتماعیـ فردی و زمینی‌اش با مخاطب می‌گوید.

غالب اشعار دفتر «با کوک تلخ باریِ سرما»، با وجود سرمای درون، با مضامین عشق محورانه و با همان قدرت شاعر در تصویرپردازی و بازآوری و بازآفرینی حادثه، رویِ «روی زیبایِ» همیشه‌اش خم شده و با خطاب قرار دادن این «تو»ی خاص و خطابه‌های توگویانه عمومی‌اش در کوک مضمونِ عشق و عاشقی‌ها فرو رفته و با شکار و ثبت آنات و احوال شاعرانه و عاشقانه در توالی بی‌خط و شکسته زمان و مکان و «اتفاق» خلقِ امر زیبا و شعر و لحظه‌های ناب می‌کند. اگر در مسیر این آفرینش‌ها و سرایش‌های شاعر، کم‌تر دغدغه‌ای فرافردی و اجتماعی از آن‌سان که مثلاً در شعر ۳۱ صفحه‌ی ۴۵ کتاب آمده، عشق و سیاست و مسائل اجتماع را در نوشتارش شانه به شانه می‌کند و می‌خواهد، مای خواننده چندان، مگر به صورت گذرا و ضعیف، در کارهایش «ردپا» و بازتابی از آن نمی‌بینیم و نمی‌خوانیم و به اصطلاح عصب محیطی و مویرگی شعر به اطراف‌اش حساس نیست لابد بدان خاطر است که شاعر میان این همه هیاهو برای هیچ، صدایی زیباتر و خوش‌تر از عشق در این دنیای دیوانه و گنبد دوار، بقول حافظ رند، ندیده و نشنیده است. دلدادگی‌های عاشقانه شاعر و کوکِ «ساز» و کار شعر روی این صدا و پرده و از عشق و آن جان درونی و جانانه هستی بخش سرودن اما، تحریرها و طنین‌های متفاوتی در کار شاعر دارد که باید خواند و شنید.

 

 

 

 

 

هوشنگ رئوف

 

شعر آغازین دفتر مدخل خوبی است برای ورود به متن و تأیید این حرف ما و چند و چون شعری از سنخ پیش گفته. در این شعر حس و حسرت تنانه شاعر خط به خط و برگ به برگ تصویر می‌شود بر تن یک درختِ پر سَمَر(=افسانه) اما بی‌ثمر! که نه سهمی از آفتاب به ارث برده است نه آب. بار هستی شاعر در برگ و «بارِ معنایی» درخت، نشا و پیوند می‌خورد اما… به بار ننشسته، میوه بر درخت می‌شود و کال و به رسش و دهان دوست نرسیده در وزش دخترانه «نسیم» که باید شاخه دراز شده دست، آن میوه‌ی ممنوعه را حواوار در هوا بقاپد و همه‌ی نوازش باشد و زمزمه‌ی سرود عشق در سایه‌ی شاخ و برگ قصه بلندش، چهره می‌گرداند و باد می‌شود و بر باد: خواب و خیال‌های رنگی‌اش زرد و فرو می‌ریزند و چون همان میوه‌های پا درختی حسرت نوبرانه‌اش بر تابستان یک دهان بوسه نمی‌شود. نشدنی که در شعر «شدن» می‌شود. شدنی زیبا از ابهام و دو «گونه» درخت و دو گونه دنیا و حرف… هرچند معانی و تمنیاتی که این‌جا و در این شعر بار درخت می‌شود با استعاره‌‌پردازی مثلاً سیاوش کسرایی از نمادِ همان درخت در شرایط و خاک و فضایی متفاوت در شعرش ترسیم می‌کند یک دنیا فاصله است و دلالت‌ها را از ریشه‌ دگر می‌کند و تفاوت‌های بینامتنی را در بحث از همان مفاهیم و رابطه‌ی میان متنی بین متون، آشکار.

علاوه بر ایماژ و در مسیر این‌گونه تصویرسازی‌‌‌ها و اشعار و همین دفتر اخیر، وجه زبانی شعر و بازی با آن کنار رنگ‌بازی تصاویر، برجسته شده و نقش بارزی دارد و «چراغ» بازی را در شبی تاریک دست گرفته و جاهایی در شعر با بازی با کلمات، سطرهای درخشانی را رقم زده و خلق کرده است و امر معنا را چند لایه. چنین است رقص و بازی‌های توأمان و ظریف تصویر و زبان در شعر ۲ صفحات ۹ـ ۸ کتاب. شاعر به بام شده و از آن بالا که به کوهی که هیچ‌اش شبیه کوه نیست، نگاه پاییزی و تصویرسازش سطر به سطر پایین که می‌آید، سطرها و تصاویر سینمایی و بصری تاریکی را بیان و ارائه و از منظر خواننده می‌گذراند که شوکه کننده‌است. سقوط و ریزش سرد و بی‌صدای ارزش‌ها و احساسات انسانی در محور عمودی و در بند بلند «بالا»ی اول شعر آن‌جا که حتا صورت آفتاب هم به آفتاب لبِ «بام» ماننده است که دارد از دست می‌رود و به تن شاعر غروب می‌تابد، هم‌زمان با فرو رفتن‌اش در افق، شعاع نگاه شاعر را نیز رو به پابین و غروب می‌کند:
« … / در آن پابین / حیاط درندشت شهر / با نقطه نقطه چراغ / چراغ، چراغ، چراغ / آه … / با این همه چراغ / چرا این همه تاریک‌ام!؟. »
ترسیم فضایی تاریک با وجود آن همه چراغ و درخشش شبانه لامپ‌ها و نور بازی نئون‌ها در بند پایین، شعر را در ارتباطی تصویری بهم پیوند می‌زند و کلیت‌اش در آن «بالا» و «پایین» دو گانه‌ای متضاد را که بازتاب دهنده درون شاعر هم هست، برمی‌سازد پر از پرسش. پرسش‌آفرینی شعر، که ذات ادبیات است به‌طور کلی، شاعر را این‌جا درگیر خود کرده‌است و با آن پرسش باز و پایان باز شعر، در انتها مخاطب را نیز شریک این حس و حال کرده و یک‌بار دیگر با خود و همراه شاعر به بام یا اول شعر می‌برد و پله به پله رو به پایین و به دنبال پاسخِ چرای چراغ و سوی، سوسوهای آن سوی تاریک ـ روشن چراغ و کلمات. چراغی که شعر بر افروخته با همان سوال تاریک‌اش در جز اول: راستی «چرا» با این همه چراغ تاریک‌ام!؟ این نیست که «چراغ‌های رابطه» در درون و بیرون شاعر خاموش و تاریک‌اند؟ علامت‌های تعجب و سوال جلوی این سطر پرسشی، یقه‌ی خواننده را می‌گیرد و به تعجب و پرسش برمی‌انگیزد که: چرا؟ چرایی تأمل برانگیز در آن انتها که مخاطب را می‌گیرد که بخواند از سر شعر را و متن را و با واسازی فرامتنیت‌ها بنویسد چرا و چراغ خود را در پرتو آن.

در ادامه، همین کشف و شهودها و درک و دریافت‌های سرد شاعر از روابط پیرامونی و بی‌پژواک بودن صداهایش در کوهی از انسان‌های سنگ شده، است که سنگ شدگی روحیات و امور حیاتی و احساسی، صدای حتا اشیای خشک و بی‌روح مادی را هم در می‌آورد و در شعر به گفت‌وگو با خود و مخاطب وامی‌دارد و با جای‌گردانی، کنش‌های تصویری و آوایی و احساسی زیبایی می‌آفریند و بر روح و روان آدم‌ها چنگ می‌‌‌‌‌زند.
«در واگنی که هستم/ زمستان شالی ست/ بر گردنِ مسافران/ و هیچ دستی/ از سکوی بدرقه/ در مهِ غلیظ چشم‌هایشان/ تکان نخورده است/ و قطار/ تمام مسیر را/ با هق هق هق هق ق ق ق …» (شعر سوم، ص ۱۰ کتاب)
تصویر و ترسیم فضایی به‌شدت سرد و زمستانی از روابط و تنهایئی انسان میان بسیاران، با کم‌ترین کلمات و ابزار سرد، صدا از سگ و گریه از دل پولاد در می‌آورد. شعری کوتاه با معانی بلند. همه‌ی ما انسان‌ها در این کره‌ی خاکی به عبارتی مسافریم و یکان یکان به نوبت می‌آیم و می‌رویم. در این رفت و آمدها انسان و انسانیت‌اش در گرو یک استقبال و بدرقه و سلام و خداحافظی ساده و انسانی‌ست و به آن زنده و مسیر را ممکن و ادامه می‌دهد اما … شاعر این‌جا بار معنایی دریافت‌ها و احساسات‌اش را از زندگی و این آمدن و رفتن‌ها، به صورت نمادین بار یک قطار کرده و قطار در کنشی تصویری انسانی (صنعت تشخیص) و در طول کل مسیر حرکت خود و سفر کلمات و شاعر، آن‌جا که مسافرش را کسی و دوستی نیست پشت سرش، به رسم بدرقه، آبی بپاشد و دستی تکان دهد و ایستگاهی انتظارش را بکشد و، در تشبیهی زیبا و تکان دهنده، سردی شالی زمستانی، به‌جای دستان گرم یک دوست، گردن و گلوی تک تک مسافران این کره‌ی خاکی را در خود می‌فشارد و خفه می‌کند، حس و حال دردناک و گریه‌‌آورش را با صدای حرکت و زبان بی‌زبان موتورش همراهی و بازنمایی و به تصویر کشیده و در طول بی‌پایان مسیر قطار و پایان‌بندی باز و ناتمام شعر این تنها صدای موتور قطار و روح و «روانِ» آهن است که بر این وضع و تنهایی انسان و استمرار آن، حین دور شدن از مقصد و مقصود و محبوب و زندگی به صدا در آمده و به گوش و هوش خواننده می‌رسد و در کوه و دشت می‌پیچد: هق هق هق ق ق ق ….
سطری درخشان و برآمده از یک گزاره و سطر آوانوشت که شاعر خواسته و برساخته تا او دردش را بیان و حرفش را بزند و تخیل حسیـ تصویری‌اش در زبان اتفاق بیفتد. اتفاقی که در شعر ۸ صفحه‌ی ۱۵ کتاب هم به شکلی و روایتی دیگر افتاده و در آن سطر:«تا بیفتم دنبال‌اش» که هی از:«هی بیفتم هی بیفتم»اش می‌گوید تا با تکرا چند باره واژه‌ها و سطرهایی خاص انگشت اشاره گذاشته باشد بر معنا و چند معنا بودن حرف و پیام‌اش که خاصیت شعر است.
در خلق و ترسیم این‌گونه فضاها و ایماژهای شاعرانه و نو شاعر دستی و تخیلی قوی دارد و خوب و با اقتصاد کلمه به چینش برچیده‌هایش می‌رود و هنگام اجرای ذهنیات و حسیاتش و برقرار کردن رابطه‌ای دال‌ـ مدلولی بین تصور و تصویر و واژگان شعری و از آن‌جا تعامل و گفت‌وگوی شاعر با عناصر عینی بیرون از خود و شعرش، نگاه و اندیشه و خیالش شاعرانگی می‌کند و صورتی حسی و زیبا از محتوا و معنای خود می‌آفریند.
شاعر از ایستگاه سرد و خالی قطار در شعر ۳ با تصویر و تفسیری که از آن رفت، به ایستگاه شعر ۶ ، که باز روح زمستانی بر آن حاکم است، در صفحه ۱۳ کتاب آمده و قرار بی‌قرار عاشقانه‌اش در آن ایستگاه شعری، امر خوانش را به تأمل و تأویل و مکث بر زیبایی‌شناسی می‌خواند.

«ایستگاه به ایستگاه آمدم/ تا قرار/ تا انتهای همان خیابان/ و ماندم تا برف کوچه‌ها آب شوند/ این پایین از رد پوتین‌های زمستانی‌ات/ نهری نقاشی کنم/ روی جراحات تابستانی‌ام/ فصل‌ها/ مگر از کدام سو رفته‌اند/ که من هم‌چنان/ بی قرار مانده‌ام/ در این قرار …»
شاعر در این شعر دو فصل از یک رابطه زیبا را با فصل‌های تقویمی به تصویر کشیده و به مقارنه و مقابله برده‌است. رابطه‌ای به گرمی فصل تابستان که پوتین‌های فصلی زمستانی آمده و از روی آن گذشته و از جراحات بر جای مانده روی تن و جان‌اش نهری نقاشی و نقش بسته و حالا سر همان قرار و مدارهای عاشقانه و در تقاطع فصول و نگاه‌ها، پاک بی‌قرار مانده که کی با آب شدن یخ همان رابطه‌ها و جاری شدن زمزمه جویبار بهاری در مسیر همان نهر و قصه و التیام زخم‌ها، به قرار و دلدار می‌رسد. شاعر قرار عاشقانه‌اش را از سر خیابان همیشه برداشته و به پاساژهای شعری برده و با بازسازی تصویری و کلامی و بافت موقعیت، مخاطب را به مواجهه با دو حس و تصویر متباین می‌برد و برودتی زمستانی را، که در چکمه‌های پوتین کُدگذاری شده‌است، در رگ و پی‌اش می‌دواند و با درگیر کردن‌اش در یک اتفاق شاعرانه مثل خود، بی قرارش می‌کند.
از این دست برساخته‌های زیبای ذهن و زبانِ تصویرساز شاعر در متن کتاب زیادند و ذکر تک‌تک آن‌ها و بر شمردن جزییاتشان مطلب را طولانی می‌کند. نکته‌ای گره گاهی از امر زیبا که در شعر ۳۵ صفحه‌ی ۵۱ مجموعه شعر، جمع و تمام و به اوج رسیده‌است. در این شعر خوش‌ساخت، که به نام «دیلمان» هم معروف است و پیش‌ترها در فضای مجازی زنده‌یاد منصورخورشیدی بر متن آن حاشیه‌ای داشت، با زبان نرم و نگاه زیباشناسانه و عاشقانه شاعر به پدیده‌ها و روابط پیچیده پیرامونی نقبی به عمق عواطف و لایه‌های پنهان و تمایلات انسانی می‌زند و با خاطره بازی با خیال و خاطراتش و جایگردانی احساسات و احوال درون و برون و با گریزی ضربدری به شمال کشور و زمینه اتفاق و تلاقی دو نگاه و از آن‌جا به زاگرس و زادبوم شاعر، از زیبای گمشده‌اش در آن جنگل و دشت خیال انگیز و «دیگری» می‌گوید. تصور ذهنی شاعر از این رفت و برگشت، تصویری دیداری و دوگانه از تقابل‌های دوتاییِ منـ تو عاشقانه جلوی چشم خواننده باز و ترسیم می‌کند. دیالکتیک زبان البته تقابل تصویری را به سمت یک اتفاق و معنای شاعرانه سنتز می‌کند. طراحی پرسپکتیو صحنه و ترسیم فضای اتفاقی در دور دستِ دست و خیال که امکانات خیال‌انگیز، آن را نزدیک و دوباره‌سازی و حسی‌اش می‌کند. خواننده حس تصویر را احساس و نیروی کلمات را از متن آن می‌گیرد و به عمق حادثه پرتاب می‌شود. مواجهه شاعر با این حادثه گزاره‌ی «شعر اتفاقی ست که در اتفاق، اتفاق می‌افتد» را پیشنهاد و پیش می‌کشد. تجربه‌ای شخصی، شعری تجربی را می‌آفریند. امکان خوانش تأویلی شعر این دریافت را برجسته و مطرح می‌کند که برای شاعر پیش از اتفاق شعر، اتفاقی عاشقانه و شاعرانه رخ داده سپس یادکرد از آن خاطره و «رخ» به عنوان منبع الهام در ذهن و ناخودآگاه شاعر، همه «چیز» صورتی عینی و تصویری گرفته و جان‌مایه‌اش به «زبان» و فرم شعر بر کشیده می‌شود. در فرایند بازنمایی زبانی و خیال‌انگیز حادثه است که اتفاقی ساده و روزمره برای کیستی شاعر و در کارگاه خیالش به یک چیستی تبدیل می‌شود و ابعاد و دلالت‌های فراشعری و فرافردی به‌خود می‌گیرد. حال این حادثه شاعرانه که اتفاقی زیبا و شعری را رقم زده چه تصویر و ترسیم و روایت می‌کند و به ما می‌دهد؟ زبان تصویری شاعر پر است از اشارات و «چگونگی» این «چه».

هنر شاعران از دیر باز کشف رابطه بین امور و قاپیدن معنا در آن بیرون و به قالب کلمه در آوردن تجربه زیستی و بیان مفهومی، نه بیانگرانه، پدیده‌هایی‌ست که به جهان شعر و زیست‌اشان سرک می‌کشد و معنا می‌بخشد. شاعر در دور دست خیال و جغرافیای زیستی‌اش پس از تجربه و از سر گذراندن یک اتفاق و حس فردی و کشف یک نگاه و چشم‌انداز ناب و شاعرانه و سپس فاصله‌گیری قهریِ زمانی و مکانی و حسی از این ماجرا و «رخ» داده عینی و شخصی و زیبا، با بازآفرینی ذهنی و تصویری آن اتفاق در دستگاه و آیینه خیال و برون‌ریزی کلامی و زیباشناسانه‌اش روی سپیدی کاغذ می‌‌رود و از تجربه‌ای شخصی، احساسی زیبا و شاعرانه پدید می‌آورد و لحظه و برهه‌ای از زمان را شعر و بدین هنر وارد زمان و مکانی بی‌انتها و بی‌مرز می‌کند. یک اتفاق در دو نما و تصویر متباین با کنتراست بالا و سایه روشن‌های معنازا. تفاوت آفرینی‌های عاشقانه و تصویری کاتب عشق نگاه خواننده را به کانون حادثه پرتاب و درگیر خود می‌کند و چرخش جاذبه قلم و رنگ و کلمه رهایش نمی‌کند. یک تصویر در شمال رسمِ اتفاق کرده، تصویر دوم زاگرسی متفاوت را به آن الصاق. مقابله و بازنمایی دو تصویر، دو تن، دو متن، دو حس و دو اقلیم زیستیِ دور و نزدیک برابر هم و در یک قاب! روایت و تصویری دوپاره از یک اتفاق و سنجاق کردن و تدوین سینمایی این دو تصویر در یک نما، چیزی زیبا و یگانه آفریده به‌نام شعر. شعر همین است؛ آن‌چه را غایب است، در زبان حاضر کنی. از هم‌نشینی کلمات و تصویر بر آمده از متن و تقابل واژگانی و رنگ و سایه و روشن‌های معنایی سوار شده بر ارکان تشبیهی حسی و انتزاعی، اتفاقی شاعرانه و شعری برگویی که خوانش تأویلی خواننده از بغل آن، شعری دیگر بخواند و در بیاورد. کلیت شعر در عین انسجام و ایجاز و چسبندگی درونی اجزای تصویری آن با هم، دوپاره است و این دوپارگی در بارگی را دگر می‌کند. این شعر، دیگر در باره‌ی یک اتفاق خاص در زمان خاص و گزارش از آن نیست. اصل اتفاق از شمال آمده و از خلال ذهن و قلب و زبان شاعر زاگرسی عبور کرده و ته وجودش رسوب نشسته و با گذر زمان بر شاعر، ساخت و ساختار گرفته و به «شعر» و شعریت رسیده و از دست کاتب در رفته و مکتوب، وارد جریان زمان شده و مخاطب خاص‌اش را عام و چون معنای شعر، متکثر کرده‌است. بگذار یک‌بار کل شعر و اتفاق شاعرانه را از اول تا آخر با هم مرور کنیم تا در ادامه بیش‌تر از جزییات کار و فوت و فن و «نگار» نگاری آن بگوییم.

«آن بالا / در پیچ‌های پر درخت / مه شالی ست بر گردن خیس جاده / خیال‌ات با ابرهای بومی می‌آید / و نم نمی بر گونه‌های ام / بوی سوخته بلوط می‌آورد / جنگل گم شده‌است/ در بارانی که شمالی نمی‌بارد / می‌دانم / آن‌جا که هستی باران است/ با بی‌تابی‌های دل‌ام / از تاب تاب مه عبور می‌کنم / تو هم به خانه رسیده‌ای/ با حلقه موی خیس / و رو در روی آینه / گره از روسری باز نموده‌ای / و من دشتِ باز دیلمان را / در آفتاب به تماشا ایستاده‌ام.» (شعر ۳۵، صص ۵۲ ـ ۵۱ کتاب)


   

 

  دو پاره‌ی یک تصویر موازی هم که به هم نمی‌رسند اما هم‌دیگر را قطع و می‌شکنند یک اتفاق شاعرانه و حسی را گزارش می‌دهند. یک پاره بیرونی آن که در شمال و منطقه سرسبز و پر جاذبه و بارانی دیلمان می‌گذرد و محل تلاقی دو نگاه و اتفاق شاعرانه توصیفی و روایت شده‌است؛ و پاره دوم که در درون شاعر و بازتاب آن در آینه دیلمان اتفاق شده‌است. شکل درونی شعر و برهم کنش و برخورد این دو تصویر و نگاه کنار هم و در عین حال دور از هم، شور و شعر و عشق و رنج را هم‌آغوش هم می‌کند و گذر نگاه خوانش‌گر از همین دو خطه و خطوط و گستره خیال، افق‌‌های معنا را وسیع‌تر می‌‌گیرد و فرابرد امر دِلالی را فراسوی جغرافیا و تن می‌برد و از «اثر» و تن و تنانگی آن متن می‌آفریند و از متن، لذت متن.

سه سطر نخست شعر در خوانش اول سفر فیزیکی شاعر به دشت دیلمان و دیدار یار، توصیف محض جغرافیاست و طبیعت و عناصر و فضای محیطی؛ اما در خوانش دوم و زیر همین لایه رویی، وصفی‌ست تشبیهی ‌ـ تصویری و دقیق و هنرمندانه از جغرافیای تن و معشوق و دوست که به تصادف سر راهش، چون سبزِ شمال، سبز شده و در تماسی آن‌سوی کلمات، قرار و دل از او ربوده و وجودش را به تمام تکان داده و از خود بی‌خودش کرده‌است. واژگان «بالا»(واژه بلند این‌جا به قرینه‌ی لفظی حذف شده و وقتی با هم می‌آیند ترکیب زیبایی از ترکیبِ بالا بلند ساخته می‌شود و به ذهن متبادر)، پیچ،(که ایضن در این سطر هم واژه تاب به قرینه لفظی حذف شده و ترکیب این دو تا کنار هم پیچ و تاب موی دوست را تداعی می‌کند)، و «شال» و «گردن» همه این واژگان دارای ایهام و تصاویر بریده بریده و پراکنده و زنده در سه سطر آغازین شعر در پیوند معنایی و معنوی با هم که به سمت هم باز شده و کشیده می‌شوند، وصف طبیعی‌ست که با نگاه عبور شاعر از گردن خیس جاده‌ی پوشیده در شالی از مه‌اش، بلافاصله تصویر تمام قد و زیبا و اثیری یک معشوق روی صفحه کاغذ و میان کلمات ظاهر و خود را در شمایل شعر به یاد و ذهن خواننده می‌زند و سطر به سطر صدایش می‌کند و همراه شاعر به همان حال و هوا می‌برد. محبوب و معشوقی اثیری و دست نیافتنی که از همان «بالا» نگاهی به پایین داشته و فقط خیال زودگذرش یک لحظه سراغ شاعر می‌آید و در قلب و جان‌اش جرقه می‌زند و سپس در افق مه آلود محو می‌شود. خیالی که همراهش حال و هوایی ابری و گرفته در درون شاعر به پا می‌کند و به جای بارش و طراوت شمالی، گونه‌هایش غرق اشک و مرارت می‌شوند از بوی سوختگی بلوطی که نماد اقلیم و زیست‌بوم خشک شاعر و خود شاعر و مقاومت و پایداری‌اش است بر کشف یک حس و خیال سبز و عهد و رابطه شاعرانه که از «‌فاصله‌»ها آتش گرفته و دارد دود می‌شود و به جای «‌پیوند» خوردن با نگار و «شاخه جنگل»، در ارجاعی بینامتنی، جنگلی را می‌بیند که این میان، میان جنگل شمال و جنگل زاگرس، میان شاعر و او و وسط این همه فاصله، فاصله افتاده و گم شده‌است و بر این وضع و گم‌گشتگی‌ها تمام ابرهای درون شاعر نه مثل باران‌های شمالی بل شبیه خشک‌سال و خشک‌سار بلوط زارهای خود زاگرس و به‌طرز غریب و سوزناکی «گریه» ساز کرده‌اند؛ چرا که خوب می داند آن‌جا که او (معشوق) و یافته‌اش هست، که همین سطرِ «آن جا بود»(= دازاین) هایدگر را به صورت غیرمستقیم و ناخودآگاه در خود گزاره می‌کند، و نیست و بود و نبود شاعر همه به هست و هستن و وجودش گره خورده و این بغض گره بسته در گلوی شاعر آن‌جا نزد همه «هستی»اش باران است و همراه این ریزش باران و دل و درون و بی‌قراری‌های شاعر، خیال‌اش از پشت پرده اشک، به صورت مه آلود می‌بیند و همگام حرکت «نگار»ش در آن سوی خودِ بی‌خود شده‌اش می‌شود که به خانه شده با موهای حلقه حلقه و خیس از نم و ریزش قطرات باران برابر آینه که همان «گره» (گرهی چند پهلو بافته شده در تار و پود متن و شعر) ایجاد شده، بین دو نگاه را، عاشقانه به سر انگشتان ناز و نوازش به استعاره از روسری باز می‌کند و در این نقطه و گره گاه شعر و احساس، شاعر باز: «دشتِ بازِ دیلمان» را که همه زیبایی و سبزی و رویش و آبشار و روشنی و نسیم و عشق و بیکران زندگی‌ست و در یک کلمه عشق‌اش را در آینه تمام نمای آن، جلوی جلوه فروشی‌های آفتاب چون آفتاب به تماشا می‌نشیند و در همین نقطه پایانی، مخاطب شعر را درگیر بازی رنگواژه‌ها کرده و همراه شاعر و قدم و قلم و همان حس و حال و خیال‌هایش می‌‌شود و به سر آغاز شعر و بازخوانی و بازنویسی‌اش از زاویه دید و خوانش و به روایت خود می‌رود.
نگاه و شعری با ساختار و چرخشی دایره‌ای و جایگردانی‌های خلاقانه تصویر و معنا و احساسات از خیال به واقعیت، از نزدیک به دور، از دشت داغ شقایق‌ها به دشت سبز دیلمان، از سایه به روشن، از افقی گرفته به چشم‌اندازی روشن و باز، از دریچه یک نگاه به «قلب» یک حادثه که عشق و شور و شعور را یکی کرده و به سطح شعریت می‌رساند و دچار شدگی شاعر و سوژه را شعر می‌کند و شعر را خودِ سوژه.
در نگاهی کلی به مجموعه شعر «با کوک تلخ باریِ سرما» به عنوان دفتر پنجم کنار چهار مجموعه شعری دیگر شاعر یک‌جور پیوستگی مضمونی و شکلی را شاهدش هستیم. تمهیداتی که در این مسیر به‌کار می‌زند و عناصر و مولفه‌‌های زبانی و شعری‌اش بیانی و لحنی بومی و مستقل دارند. خودش است با تمام آن داشته‌ها و مختصات زبانی و زیستی و اندیشگی و شاعرانگی‌ها و نگاه زیباشناختی و رنگی‌اش به پدیده‌ها و امور اطراف که تصویر و عکس‌اش درون جریان جاری و زلال رودخانه شعرش افتاده به «اتفاق» و کنارش با دلدادگی به مکالمه با دلداده و مخاطب در حال «گذر» می‌پردازد. نواخت‌ها و پرداخت‌هایی از امر زیبا که این‌جا و در این دفتر صورتبندی سخنی‌اش به صورت حجمی به آرایه «تصویر» و خیال آراسته و کشیده شده و هر قطعه اتفاق و قصه‌ای را روایت و شاعرانه می‌سازد. ریتم و بافت تجربه‌های فردی و زیستی شاعر در این مجموعه و در چنین شعرهایی قطعه به قطعه با ریتم و بافت و شکل خود شعرش و پرش‌ها و جهش‌های حجمی و جابه‌جایی‌ها و انشعابات گیاه وار تصویری‌‌اش به اطراف و خطوط افقی و عمودی‌اش، به قالب می‌آید و بازتاب می‌گیرد. انتخاب و تکوین تصویر و نحوه‌ی شکل‌گیری دیگر اجزای و واحدهای سازنده ساختار شعر به سمت هم حرکت کرده و در ارتباطی درونی به هم پاسخ می‌دهند. هر رخ و رخداده برای شاعر در خواب و خاطره و تخیل‌اش خاطره و تصویر می‌شود و کلمه، با همه آن زیر و بم‌ها و سایه -روشن‌هایی که بر بوم ذهن هاشور می‌زند، می‌آید و آن را به قاب و قالب می‌گیرد. شعر نزد شاعر، تجربه و زندگی می‌شود و تفاوت گذاری بین این دو یعنی واقعیت و خیال تنها با کلمه ممکن می‌شود. کلماتی که از عناصر و اشیا و روابط پیرامونی نقش و رنگ‌مایه و حجم می‌گیرند سپس در دستگاه شور و شعر و ذهن شاعر کوک می‌‌شوند «رویِ زیبایِ» زندگی و سرود آفرینش با تصاویر و توصیفات و نوشتار خلاقه و ظریفِ محیطی و جزیی نگری‌های دقیق که همه دفتری می‌آفریند با عشق از هبوطِ عشق.

نویسنده : امیرهوشنگ رئوف | سرچشمه : سیمره‌ی574 و 575 (7 و 13 اردی‌ۤبهشت 1400)

 

برداشت از https://seymare.com/%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%88%DA%A9/