خوشه های شعر ( هوشنگ رئوف )
خوشه های شعر ( هوشنگ رئوف )

خوشه های شعر ( هوشنگ رئوف )

شعر و ادب پارسی

من می روم تا شاخه ای دیگر بروید.بر مزار : منوچهر آتشی

 من می روم تا شاخه ای دیگر بروید
=======
جاده ی دیلم و گناوه که تمام می شود می رسی به سه راهه ی چغادک - بوشهر . مقصد جای دیگری ست . اما انگار صدایی تو را می خواند، صدایی که ( مثل بوی گل درتاریکی وسوسه انگیز است ) چشمانت مکث می کنند روی تا بلویی که سمتِ بوشهر را نشان می دهد . اختیار دیگر با تو نیست ، می پیچی به سمت بوشهر . بوشهر، شعر بوشهر آتشی . صف نخل ها را می بینی در آفتاب که گوشِ جان سپرده اند به صدای سوخته و خَش دار آتشی : ای نخل ها ی سوخته در ریگزاران / حسرت میندوزید از دشنام هرباد / زیرا اگر در شعر حافظ گل نکردید / شعر من این ویرانه پرچین شما باد . ... گستره ی آبی دریا دلت را می برد و یک راست می روم به ساحل ساحل سنگ فرش با کوچه هایی به نام های : نسیم / دریا / فانوس و نیمکت هایی روبه دریا ، و یقین دارم بسا غروب هایی که آتشی بر این نیمکت ها نشسته و زل زده به دریا و خوانده است :(مثل دریایی تو / اندوه انگیز و غرور آهنگ / مثل دریای بزرگ بوشهر / که پر از زروقِ آزاد و پریشان گرد است .... حالا کجاست ؟ با خودم می گویم حضورش که هست در همه جا در باد در دریا سر تاسر دشتستان شاعری که تاریخ و جغرافیای زادگاهش را با شعر نوشت بر گرده ی گور و گوزن بر تنه ی درختان جنگلی بر تنه ی همین درختی که اینک من در سخاوت سایه اش ایستاده ایم . آتشی به تمامی جنوب بود، دشتستان بود ،شوریده واری فایز و مفتون بود در قهوه خانه ی کاکی . صدای زخمدار بخشوی نوحه خوان بود . و بی قراری روح سر گردان عبدوی جط ، با ده شقایقِ خونین بر سینه اش ،روی تپه های گزدان . باید سراغ مزارش را بگیرم تسلایی ست برای دلم ،دلی که اینجا در این لحظه فقط آتشی را می شناسد . به اولین نفر که از کنارمان می گذارد سلام می کنم و می پرسم :قبرستان اینجا کجاست؟ می بیند مسافریم . می گوید پی قبر کسِ خاصی می گردی ؟ می گویم مرحوم منوچهر آتشی . صدایش گرما می گیرد انگار سال هاست که یکدیگر را می شناسیم . چقدر رحمت برای آتشی می فرستد و تعارف و بفرما به ما از ته دل ومن این را حس می کنم . آدرس را می دهد : امام زاده عبدالمهیمن . و مسیر را نشان می دهد، خیابان به خیابان . فرعی به فرعی ، تا به امام زاده می رسیم . دل در دلم نیست .آشوب دریا را دارم . می خواهم بر مزار شاعری بروم که از ابتدای جوانی تا اکنون بیش از 46 سال با شعرش انس و الفتی عاشقانه داشته ام . وارد حیاط می شوم خانمی میانسال دارد با تلفن حرف می زند . گویا خادم آن جاست. می ایستم . تلفن را قطع می کند . سلام می کنم ،می گویم : خواهرم؛ دنبال مزار.... هنوز حرفم تمام نشده ، می گوید: مرحوم منوچهر آتشی ؟! ، چه قرابت و صمیمیتی در کلامش بود که غلیان به جانم انداخت . با دست اشاره می کند آن جا خانه چاهکوتاهی هاست . چند قدم پایین تر از اینجا به امام زاده سلام می دهم و بیرون می آیم . اما دری باز نمی بینم که نشانه ی مکانی باشد . آن طرف خیابان نگاهم به خواربار فروشی می افتد، هم سن و سال خودم . تند به سمتش می روم . سلام و احوال پرسی .می گویم : دنبال مزار آتشی می گردم . سری تکان می دهد و آهی می کشد. از آن آه های سوزنده ... و شروع به خواندن شعر می کند : « ای نخل ها ی سوخته ... » و چندین بار برایش رحمت می فرستد و ادامه می دهد :خالو شیرازی ها به سرو هایشان می نازند ما هم به نخل ها. سرو قشنگ است اما ثمر ندارد ولی نخل مثل آدم است زیر آفتاب باد های داغ را تحمل می کند .زحمت می کشد ، نان می دهد . برکت دارد و مرحوم آتشی چه هم دلیِ خوبی با این نخل ها داشته . آبی خنک برایم باز می کند و می گوید این جا همیشه زن و مردا برای ادای احترام به این مرحوم می آیند . خالو افتخار ماست و اشاره می کند همان روبرو پشت آن دیوار مشبک . می گویم در بسته است می گوید نه به هم آمده همیشه باز است . تشکر و خدا حافظی می کنم و می روم . چه مکان بزرگ و باشکوهی است ،منزل چاهکوتاهی ها ! و مقبره ی شیخ حسین چاهکوتاهی ، از مبارزان بوشهری در چنگ جهانی اول . و دیگر هم رزمانش ، همه کنار هم،و در جوار فخر ادبیات جنوب ، منوچهر آتشی . ، آرامشگاهی شایسته ی این مکان برای آتشی . زادگاه، وخاکی که دوست داشت و عاقبت در آغوش همین خاک ،خفت .مزار آتشی ، سنگ قبر ی بزرگ داشت با خطی خوش . بغض می کنم و لحظه هایی از خود بی خود می شوم . فاتحه می خوانم و نگاهم به امضای آتشی در پایین سنگ می افتد، امضای که می شناختم از نامه هایش در جواب نامه هایم از بوشهر، در سال های دور . وای چه حالی برمن گذشت ،در آن غروب ...، باید بوشهر را ترک کنم . با سنگینی سنگ قبری روی سینه ام ، و این دو چشم بیقرار...، و زمزمه ی شعری که بر سنگ مزارش بود : 
من می روم / تا شاخه ای دیگر بروید. یاد و نامش گرامی
هوشنگ رئوف/اردیبهشت 95 منتسر در صفحه ادبی روزنامه توسعه جنوب 9/