عابدین پاپی
سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۵= روزنامه اطلاعات ...
سبزینه/زیر نظر: عبدالجبار کاکایی
صمیمیت کلمات در چند شعر از هوشنگ رئوف
عابدین پاپی
سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۵= روزنامه اطلاعات
شعر نوعی اجرا به وسیله کلمات است . بدین شکل که اگر کلمات در شعرنباشند ، شعر بی مجری می شود . اهمیت کلمه (لفظ) در شعر تا آن مرز معنایی می رود که خیلی از منتقدان آن را بر معنا برتر دانسته اند . این مهم بدین شیوه می باشد که خود ِ کلمه علاوه بر قدرت القا و انتقال مفهوم ، از هارمونی و آهنگی که در درون خویش دارد، ما را در سُرایش شعرکمک می کند .
بنابراین احضار کلمات هم به قلمرو شعر کمک می کنند و هم این که زبان را در شعر مستحکم و منسجم تر جلوه می دهند . به گونه ای که یدالله رویایی می گوید: « تمام شعر کلمه است » . بدین حال ، می توان با نظر رویایی همراه شد زیرا که کلمات چه در شعر شنیداری و چه در شعر دیداری نقشی سازنده و فرآرونده را برعهده دارند . نیما نیز درباره اهمیت کلمات و وظیفه شاعر در قبال این کلمات می گوید : « کسی که شعر می گوید ، به کلمات خدمت می کند ». شوپنهاور نیز شعر را صنعت به کار انداختن تصورات به کمک کلمات می داند و شاملو نیز معتقد است که شاعر با کلمه می اندیشد نه با اشکال و تصاویر .
مالارمه فیلسوف آلمانی نیز ابتکار عمل را به واژه ها می سپارد و اودن شاعر انگلیسی به جوانان توصیه می کند که : « تنها به واژه ها گوش فرا دهید که چه می گویند شاید در شُرُف آن باشید که شاعر شوید ». از این منظر کلمه خودِ نشانه و یا شی ء نیست، بلکه مفاهیمی که شاعر در بطن و کنه نشانه ها و اشیاء کشف می کند ، کلمه یا کلمات نام دارند .
به عنوان مثال : شاعر وقتی می گوید : « چشم ها را باید شست »؛ مقصود خودِ کلمه چشم یا چشم ها نیست بلکه مفهومی که از کُنه کلمه چشم ها به نام شستن چشم ها کشف می شود، خود مسببی است مبنی بر تولد کلمات در شعر . به تعبیری کار کشیدن از خود کلمه باعث تکثر کلام و مفهوم در شعر می شود . لذا با التفات از تعاریفی چند وجهی که از کلمه ونقش آن در شعرشد ، درمی یابیم که کلمات در شعر نقش و جایگاهی مهم دارند . بر این سبک و سیاق نمونه اشعار ذیل را از هوشنگ رئوف مورد کند و کاش قرار می دهیم .
- «در آفریقا یوزپلنگ / نام دیگر گرسنگی است / که زمین های خشک را
می دودر و این جا / جاگوار سفیدی ست با عینک دودی/ که جیغ سرعتش / پاهای آفریقای پیاده را / بر کف خیابان های وحشت می چسباند . »
حرکت شعر به وسیله کلمات به دنبال نیل به هدفی انسانی است که شاعر فرهنگ انتقاد را بر اساس شهود عینی چاشنی کارش می کند . شاعر با گریز از منیت و گذار از جامعه فرآرو پا در دایره ای فراتر می گذارد و در باز پروری چند لایگی مفهوم شعر چنان می کوشد تا که به زیر لایه هایی چند جانبه از حیث انسانی – اجتماعی دست می یابد . شاعر ابتدا کلمات هم نوع و هم جنس را به مانند آفریقا ، گرسنگی ، زمین خشک ، جاگوار ، یوزپلنگ و خیابان را از طبیعت دریافت می دارد و با درونی کردن ذات و ماهیت این کلمات با خود و زبان خود دست به الفتی پایدار می زند .
این شعر در اختیار کلمات است و کلمات در شعر بیانگر رویکرد زبان هستند که چگونه این زبان کلمات را برای مخاطب اجرا نماید. در شعرِ مشروح، ابتدا کلمات شعر را تولید می کنند و شعر به وسیله زبان به اجرا در می آید . دیگر این که شخصیت فکری شاعر به او اجازه می دهد تا که شخصیت در گزینش کلمات را هم در شعر داشته باشد. بنابراین این نوع همذات پنداری شاعر بر می گردد به همزاد پنداری شاعر که ریشه در دغدغه های انسانی واجتماعی شاعر دارد .
«نان عزیز / کمی از خمیر خودت را / در دستان برشته ی آن زن بگذار / در دهان استخوانی آن کودک / که هیچ می مکد/ آن مرد / آن دختر/ آوارگان همیشگی/ که برای تو/ تمام روز / پای تنور خالی آفتاب می ایستند / و گرمای درخت ها را باد می زنند/ نان عزیز / کمی از ….»
نگره ای دغدغه مند از جانب شاعر که با چینش و گزینش کلماتی هم جنس صورت می گیرد .
شاعر شعرش را در میان مردم و مصائب مردم می برد و تعادلی که بین کلمه ی نان ، شاعر و مردم برقرار می شود، طبعاً نشأت گرفته از شهودی عینی و تجربی است . در این شعر اگر چه شاعر به عینه این نوع مفاهیم و مصادیق را در زندگی تجربه کرده است ولی شعر را از روایتی خطی و فردی جدا می سازد و زاویه دید شاعر به سمت عموم و عمومیت در شعر را نشان می رود .
به بیانی، گوینده در شعر ، شاعر نیست بلکه روایتگر کسی است که بر ماهیت مفهوم پی برده است . شاعر کلمات هم نوع را درهسته طبیعت با پشتوانه ای فهم گون بیرون می کشد و کلمات را فهیم می کند تا که این کلمات کلمه نان را درک و همراهی کنند وبه شعور واقعی آن دست یابند و تولدی میمون را به نام شعر رقم بزنند . و شاید این دیالوگ چند جانبه از جانب شاعر و یا گوینده راهی است برای گذار از درد و رسیدن به دردمندی اجتماع…!
«هر روز می آید و / جار می زند :/ نان خشک/ روی شکسته / مس قراضه / یخچال کهنه / می خریم/ مانده است به دلم / که یک بار هم بگوید / آدم کهنه می خریم .»
احضار کلماتی عاطفی و هم جنس که از یک خانواده و قبیله اند و یکدیگر را به خوبی درک می کنند ، شعر را به دایره فهمی زیبا می کشاند .
اگر این کلمات هم نوع و هم خانواده نباشند ، هرگز ما با زبان و مفهومی پایدار تصادم نداریم و دلیل عمده بر می گردد به چگونگی برخورد شاعر با واژه ها و اهمیتی که در بن مایه خودِ واژه ها وجود دارد.
حال این الفت واژه ها به شاعر کمک می کند تا که دست به معیارهایی عینی تعریف ناشدنی بزند و این ناشدنی ها را شدنی جلوه نماید. به شکلی که بلوغ و کمال کلمات در شعر خود مسببی است در جهت فعالیت های تجریدی ذهن در نیل به تکامل زبان و
مفهوم.-
عابدین پاپی