نگاه استادانه ی امیر هوشنگ گراوند بر دفتر های شعرم .
Amirhooshang Garavand
ژانویه 17, 2015 ·
بخش اول چاپ شده در نشریه شماره 304 « سیمره » :
یک نگاه و چهار حرف
نگاهی به چهار مجموعه شعر هوشنگ رئوف
امیر هوشنگ گراوند
سال 1393 شاهد چاپ و انتشار رسمی و همزمان چهار مجموعه شعر « جنون آب »، « ناز گلو خوانده ای » ، « نبض گلوی تاک » و « دو حنجره آواز » از هوشنگ رئوف شاعر و چهرۀ نام آشنای ادبی ـ فرهنگی لرستانی ساکن خرم آباد بودیم. رخدادی مبارک که همین اردیبهشت ماه امسال در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران از آنها در غرفۀ انتشارتی « نصیرا » رونمائی و روی پیشخوان کتابفروشی ها آمدند. از اولین مجموعه شعر استاد رئوف یعنی « سفره ی خورشید » در قبل از انقلاب تا تاریخ انتشار این چهار مجموعه، سکوت و فاصله ای چهار دهه ای را در کارنامۀ ادبی هوشنگ رئوف شاهد بوده ایم؛ علل و انگیزه های این خاموشی گزینی و در حاشیه نشستن و کارکردن هر چه بوده باشد، مشکلات مالی ـ مادی یا کسادی عمومی حاکم بر صنعت چاپ و بازار نشر و توزیع کتاب، از به بازار آمدن این چهار مجموعه باید استقبال کرد چرا که عمری تجربه ی شاعری نوسرا و فرهیخته را در خود یکجا جمع داشته و بازتاب می دهند. البته پیش از انتشار این چهار مجموعه، هوشنگ رئوف حضوری فعال و پر رنگ و شناخته در محافل و کانونها و انجمن های ادبی منطقه ای و سراسری و در فضاهای مجازی و نشریات ادبی و استانی داشته و به عنوان پیش کسوت و پدر شعر نو لرستان چتر حمایت اش را هماره بر نوخیزان و نوآمده گان عرصۀ شعر و ادب این دیار گشوده و با کشف استعدادی نو بلافاصله کفش و کلاه کرده و سراغ اش رفته و به خانواده و جامعه ادبی معرفی اش می کند. انسانی مهربان و فروتن و چند وجهی و دارای خصائل نیکو که پیش از آن که « غم نان » و خود داشته باشد غم و دغدغه دیگران دارد مباد در این روزگار وانفسای تنهائی انسان و خودخواهی ها، استعدادی حرام و نادیده گرفته شود. این نادیدن خود و دیدن دیگران، در ارائه کارهایش نیز نمود دارد. سروده ها ومجموعه هائی متعلق به سالهای دور و نزدیک که به اصرار و توصیۀ همکاران و دوستان نیک روزگارش، سرانجام روی انتشار دیدند تا دیده شوند. دیدار شعرهائی در چهار مجموعه دفتر جداگانه که تفاوتهائی چند در شکل و زبان و حجم و بعضن مضمون آنها را کنار هم حروفچینی و دسته بندی و زیر عناوین زیبا و متفاوتِ چهارگانه یاد شده ارائه کرده است. اینجا می خواهیم نگاهی کلی و گذرا و معرفی گونه داشته باشیم به این چهار مجموعه. بررسی و تحلیل ریزتر و نزدیک تر و جداگانه ی هر مجموعه شعر، خود فرصت و نگاهی ریزبین و دیگر می طلبد که بنشیند ریزه کاریها و ظرایف و زوایای پنهان و آشکار مختلف زیبائی شناسی کارها را دقیق تر کالبدشکافی کند هر چند وجه اشتراک و شاخصۀ برجسته و کلی هر چهار مجموعه دفتر شعر را « تصویرگرائی » و « کوتاه سرائی » تشکیل می دهد.
هوشنگ رئوف نیاز به معرفی ندارد چرا که خود معرف خویش اند و چهره ای شهره و تثبیت شده در شعر و شاعری ایران و به تنهائی شناسنامه هویتی و اعتبار و پیشگام مدرنیسم ادبی لرستان اند. رگه ای شاخص که بشود از دل این قلۀ ادبیاتِ لرستان بیرون کشید و بر آن انگشت گذاشت این است که رئوف شاعریست کوتاه سرا و ایماژیست و باید او را در این قاب تصویری دید و تحلیل اش کرد. وجوهی برجسته و سبکی شده در کار شاعر. یعنی به جای این که مثل شاعران دهه هفتادی به بازی های زبانی با کلمه و طرح معما و ترسیم جداولی از کلمات متقاطع روی آورد و به ساختارشکنی های بی ساختار و هنجارگریزی های بی هنجار در متن میدان عمل دهد و سرگرم شود به بازی ظریف با زبانِ تصویر و نقش آفرینی های آن در کارهایش مشغول است؛ وجهی که زبان شعرش را ظرفیتی دیگر می بخشد و فرقی فارق با دیگران. بازی و رقص الوانی که حرکت و انرژی دیگری به سطوح کلمات در فضای متن می دهد و به جای پوشاندنِ لباسِ « فُرم » و ابهام تصنعی بر بافت و قامت اشعار، آنها را در کاتی عریان و با رژه ی کارناوالی کلمات روی خطوط صفحه به نمایش می گذارد. هر قطعه شعر پلانی می شود رنگی که خوانش و خوانا کردن اشان قبل از هر چیز دو چشم بینا می خواهد نه کور رنگ. این گونه ی نوشتاری ـ ادبی را باید به « دیدار » رفت که چگونه و در چه ترکیبی هر کلمه با سایۀ کلمۀ بعدی خود و یا هر تصویر با تصویر کناری اش در محور نظام همنشینی زبان موازی شده و رنگهای گرم و سرد را به سطح زبان می کشد تا مخاطب به تار و پود و بافت و نقش و نگار زبیای انگاره های ذهنی و عینی یک تابلو فرشِ نفیس شعری نزدیک شود.
« تکه ای / از گل زار بهار / بر شانه هایش / از شکر ریزی کندوها می آید / با دو کاسه عسل / زیر چتری موهایش. » ( مجموعه شعر « جنون آب »، ص 16 )
اینجا شاعر به « استقبال » شعر شاعری دیگر یعنی زنبور در طبیعت رفته که با معماری و سرودن « بهاریه »اش شکرریزی می کند و دنیا را به کام صبح نوش. کلمات « گل زار »، « شانه »، « کندو »، « عسل » و « مو » در ترکیبی خارق العاده به هم چفت و بست شده جادو می کنند و خواننده را افسون تصویر محبوبِ شاعر که با دو چشم « عسلی » زیر چتر « مو »هایِ « شانه » شده و افشان اش بلافاصله به ذهن متبادر و از سمتی می وزد و می آید که بهار تنها تکه ای از اوست.
زبان این شعرِ تصویرگرا حرف نمی زند؛ با قلم مویش نقاشی می کشد و از دل هر نقاشی : آه می کشد، حسرت می کشد، رنج می کشد، فریاد می کشد، درد می کشد، تنهائی می کشد و ... چه ها که نمی کشد در هر کلمه و سطر شعرش تا رسم حضور و انسان کند :
« بر پله پله ی گلویم / هزار کوزه ی عطشان دارم / خنکای دهانت / کی می وزد. » ( جنون آب، ص 31 )
استعاره ها و تشبیهاتی که به کمک این تصویرسازیها می آیند نو و چند بُعدی و زیباشناسانه اند و در عمق چشم می نشینند. تشبیه بکر گلوئی تشنه ی جرعه ای عشق به گلویِ آب انبارهای زیرزمینی « قدیمی » با آن ورودی دایره ای و پلکانی اش و انتظاری طولانی و کَشنده و کُشنده و خشک و ته نشین شده در ته آن برای وزش دامن و رقص تر و گامً نرمِ خضر گونه ی دختران کوزه بدوش برای زدن به دل ظلمات و برداشتِ آبِ حیات از عمق آن و برابر هم نهاد دیالکتیکی این دو حسِ تر و خشک به آن شکل زیبا و سوزان اش در گلوگاهی غافلگیر کننده، قدمت و عمق حسی رمانتیک و نوستالژیک را رخنمون می کند که جریان رفت و آمد و گذر گزاره هایش عبور یادی خنک را به سقف دهانِ باز خوانش می چسباند که محو این نما و دورنما شده است.
سادگی این زبان هم منحصر بفرد و ویژه است. از آنجا که با رنگ و ترکیب کلمات سایه ـ روشن و هاشور می زند هیچ تعقید لفظی و گره خوردگی ای جز گره یک احساس و یا اندیشه و عاطفه زیبا برآمده از دل تخیلی خلاق، بر بافتار و انداموارۀ زنده ی شعر شاهدش نیستیم. سادگی ای که دشواریهای خاص سرایش خود را بر پیشانی دارد. به این ترتیب و معنی که بدون پیچش های زبانی و بیانی و یا بازی در آوردن سر کلمه و یا ساختارشکنی های غیرمتعارف نحوی و زبانی، دستگاه زیبائی شناسی ات کاری تولید کند که در عین سادگی و ساده نمائیِ فیزیک زبان، دیریاب و سرشار از کشف و شهود و لذت خوانش معناهای متکثر و دور و نزدیک و جوهر شعری باشد.
کودک که بودم / خیال می کردم / باجگیران اول و آخر دنیاست / میدانچه ای با تلی زباله / و گربه هائی / که در زباله ها چنگ می زدیم / و از شادی جیغ. ( جنون آب، ص 54 )
بدون استثناء همه انسانها در کودکی اشان این تصور و تصویر یکپارچه را از دنیای پیرامون خود داشته اند که دور همین نزدیک است و با این حس و حال و نگاه نزدیک بین، برای خود دنیائی داشتند : « کوچک که بودم / دنیا بزرگ بود / بزرگ که شدم / دنیا کوچک شد ... » . اما پله پله که بالا آمدند و بزرگ شدند این تصویر و معصومیتِ زبان و دنیای کودکی شکسته شد و جایش را به تصاویر رنگی و چند پارچه داد که علاوه بر سیاه و سفید بودن، منشوری بی نهایت از رنگها را به جلوه آورد و راه بر رنگ خیال بست. این رنگها و تصاویر را اگر به زبانِ روانکاوانۀ ژولیا کریستوا مرحله بندی و ترجمه و معنا کنیم شامل « مرحله آینه ای و خیالی » و « مرحله نشانه ای و نمادین » می شود. دنیای دست نخورده ی کودک و کودکی در دنیای خیالی پیشازبانی ـ تجربه ایش با تصاویر خیالی و واقعی به هم پیوسته و منسجم در آینه ای خودنما پیوند و وحدت یافته؛ و دنیای مابعد کودکی و برگذشته از خُردسالی به بزرگسالی و آغشته به خرد و تنیده در نماد و نشانه های از پیش موجود و سلسله مراتب یافته از رمزگان فرهنگی و تاریخی و اجتماعی و جنسیتی و زبانی و ... با تصاویر منقسم و جدا از هم و چندگانه در آینه ای شکسته و تیکه تیکه و دیگرنما.
فاعل مطلع شعر فوق راکه با فعل مقطع آن در پیوند درونی و حتا بیرونی و در قرینه می بینیم و می گذاریم به نوعی هارمونی و ساختمندی دقیق واژگانی و تأویلمندی می رسیم که در خوانش متعارف و روی خط مستقیم گوئی و به اصطلاح در سطح و از نگاه همان کودک حکایت از همان جیغ کودکانه توأم با شادی دارد و در خوانشی خلاق و غیرمتعارف و مستقیم و در عمق و زوایه ای متفاوت، وجهی دیگر را از شعر باز می کند که علاوه بر همان معنا و حس سرخوشانه ی کودکی، سطوح و لایه های متفاوتی را از دالِ « جیغ » می گشاید. این کارکرد دلالتیِ « تفاوط »نمائی smile emoticon differance ) به قول ژاک دریدا، در واژه و فعل چند پهلویِ « جیغ » نهفته که در خود مفاهیم و دلالتها را ناخودآگاه به ساحت های دیگر منتشر و می کشاند. انرژی میان متنی و میان کلامی ای که در رفت و آمد بین دالی، از تفاوت، تفاوط می سازد. همان بیان اکسپرسیونِ « جیغ »ی که وقتی تصادفی دست نقاش نروژی ادوارد مونک می افتد سوژه می شود و معنا و بُعدی متفاوت در سپهر انسانی و بوم و رنگ از آن « می کشد » و می گیرد و موج و پیچ و تاب های فلسفی اش تا اوج آسمان می رود و زمان و فضا را از ابرهای متراکم و چرخان و خشک و تر و رنگ به رنگ خود پر می کند.
این تصاویر زبیا گاه در خاطره ای دور از زندگی امان کات و جلوه خورده و در قاب ذهن فریز شده و پاک شدنی نیستند و در عین فوری و سیاه و سفید بودن اشان در همین نزدیکی سوسو می زنند و درد و حسرتی دیگر را راوی شده و روایت می کنند.
تا خاکستری صبح / خواب را میان چشم ها / « بلوط سوز » می کند / درختی / که با زخم تبر/ در شعله نشسته. ( جنون آب، ص 12 )
یک شب را باید چون شاعر این شعر تنها کنار « تژگاه »(= آتشدان ) شعله گرفته از تنه و کُندۀ کَنده ی درخت بلوط مناطق زاگرس نشین آنهم زیر سیاه چادرهای ایلات و عشایر کوچ نشین صبح کرده باشی تا آن حس خاص « چشم سوزی »ات را از زخمِ یک خواب شیرینِ پریده سراغ ات بیاید و به عینه و در بیدارخوابی هایت ببینی و آرام و قرار از وجودت بگیرد. جابجائی و جان بخشی به این حس با آمدن و نشستن درخت مقاوم بلوط ( انیمیسم ) با بار معنائی مضاعف به جای شاعری تنها و بریده از نفسِ یار در یک شب سرد در کورۀ یک عشق، که می تواند استعاره از یکسانی طبیعت انسان با طبیعت پیرامونی اش یعنی یکی از عناصر و عوامل طبیعی و انسانی وابسته به هم باشد، گُر می گیرد و درون آتش یاد دور می دمد و دود می کند و سوزش دردش چشم ها را بیدار خواب ! شعری شدید از نظر حسی و بار عاطفی که رنگهای خاکستری و شعله آتش اش در عین ایهام تضاد و تناسب، کنتراستی تند از دوگانه های تقابل و تفاوت را رنگ و رقم می زند. عناصر و مفاهیم بومی و محیطی چون درخت بلوط و بلوط سوز و تبر با کمترین واحد از کلمه به کمک اجرای این شگرد آمده اند و در جان و جهان شاعر آتش بپا کرده اند.
از دیگر مختصات بارز سبکی و شعری هوشنگ رئوف که در این چهار مجموعه خصلت نما شده و بسامدش نمود دارد و در بیشتر شعرها آن را رعایت و اجرا و به نام خود امضاء زده، کوتاه گوئی و کوتاه سرائی ست. این که با صرفه جوئی در صرف کلمات بیشترین معنا و زیبائی را تولید و تکثیر و منتشر کنی. همان خصیصه ای که نزد شاعران صاحب سبک، با ایجاز اعجاز می کند. اختصار در کلام و بیان در اقتصادی ترین و ویراسته ترین شکل اش، هنر شاعریست که راز رمزگان و جادوی کلمات را دریافته و بطور غریزی و خودکار آنها را از ورزگاه ذهن و زبان اش گذرانده و در روابطی از کلمه و تصویرِ همراه احساس و خیال ریخته و رمزینه کرده و در محوریت های جانشینی و همنشینی تنیده تا با این جایگردانی های زبانی کشفی و عاطفه و اندیشه ای نو خلق و بر سینه و صفحه ای سفید حک کرده باشد. لبریختگی حس و کلام بر بستر فرم و زبان و ذهنی سیال و خلاق و انباشته از ذخایر و داده های فرهنگی غنی، متنی را پیش رویمان باز می گشاید که بسته نمی شود. باز است به روی لذت مکرر خوانش و پاسخ به تقاضا و تمناهای تن ـ رؤیا.
از دستهای فقیرم / دوری دور / حسرت همیشگی روزگارانم / دوری دور / مثل انار سرخ غروب / بر بلندترین شاخه ی ابر . ( مجموعه شعر « ناز گلو خوانده ای »، قطعه 2 « لری » ، ص 49 )
ترسیم و تصویر زیبای « فاصله »ها از شاخه ی دستی فقیر تا انار سرخ خورشید بر بلندای شاخسار ابری با دوبار تأکید و تکرار « دوری دور » ! غروب یک آرزو و پیوند آن به تصویر غروب سرخگون آفتاب در « عصر »ی از تنهائی های آدمی؛ اختصار و ایجاز کلام در حد اعتدال و اقتصادی ترین شکل ممکن اش و ایهام های تناسب و اعجاز تصاویر انتخابی در بُرشی خاص و کوتاه از زمان، چون هایکو سرایان، بستر را برای فرود ضربۀ نهائی و تلنگر تداعی های ذهنی چندگانه ی عاطفی ـ اقتصادی فراهم و به معرض دید و نمایش می آورد.
این توازی همبستۀ تصویر و کلمه در متن و حرکت غیرخطی آنها در امتداد زمان، خیال را پا به پا بر می دارد تا اوج، تا چششِ لذت درک یک سخن، یک حادثه، یک خاطره، یک ... شعر :
عصر جمعه / مکانی ست / که از مسیر گریه های خاک نشین پنجشنبه می گذرد / و خانوادگی در آن جمع می شویم / چای دم کرده ی هفته را / برای یکدیگر / در استکان های لب پریده می ریزیم / و درست در همان لحظه / به یاد می آوریم / که باز / قوطی قند را / جا گذاشته ایم. ( نبض گلوی تاک، ص 41 » )
روزهای هفته که دور هم جمع می شوند خانوادگی، « عصر جمعه » را می سازند. عصری که از گذرگاه زیارت اهل قبور گذشته و به ایستگاهی رسیده که همه چیز در آن تعطیل است و بوی مرگ می دهد و کنار چای دم کرده اشان در حضور استکان های لب پریده عنصر قند که تا حد یک پرسوناژ جان گرفته و نقش بازی کرده و اینجا در جمع محفل غایب است و این غیبتِ عزیز شیرین، جمعیت خاطر را پریشان و حضور جمع را تلخ و به یک مراسم فاتحه خوانی بر « نبود » دوست شبیه و تبدیل می کند تا پیک نیک رفتن در روزی تعطیل ! با یک جابجائی ساده در قیود مکان ـ زمان، قید زمان یعنی روز جمعه آمده جای مکان نشسته و با این فضاسازی، شاعر فضای دیگری را کلید زده و گشوده و خواننده را با تمهیداتی چون کشیدن و رفتن از مسیری از اشک و آه و پهن کردن و چیدن بساط چای و ردیف کردن استکان های لب پریده، که رنگ پریده و شوکه شدۀ آدمها را با خود تداعی و به ذهن می زند و وارد آوردن ضربۀ نهائی در همان ایستگاه آخر یعنی غیبت قند که بی آن کل بساط این جمع خودبخود دچار خلاء و یک جایش خالی و تلخ می شود، شعر « بسته » و به نقطه ای که از آن آمده وشروع کرده برمی گردد و یکی می شود با : « عصر جمعه ». جمعه ای که در شعری دیگر در صفحه 45 کتاب « نبض گلوی تاک »، ترکیبات و تصاویر رنگ و روی دیگری می گیرد و دو خط موازی را در همکردی از کلمه و تصویر پیش رانۀ : مرگ و عشق. رقص بی مجلس و بی ساز و بی لبخند آب بر گلیم گیاهی مرداب و سفرۀ کسالت چمن و از سوی دیگر جلوس گل و « خوش بالی » عشق بی هراس بر بام آفتابی پلک ها در همان غروبِ رسوای هفته ! درهمساخت و ادغام این دو فضای متباین به اضافۀ ترکیب نو و زیبای « خوش بالیِ » عشق چه دقیق و خوش نشسته اند در آن میان که هم « خوشحالی » را به ذهن می آورد و هم خوش رنگی پرواز جفت بال پروانه ای حول گل ! ادامه دارد . . .
بخش دوم و پایانی :
یک نگاه و چهار حرف
نگاهی به چهار مجموعه شعر هوشنگ رئوف
به قلم امیر هوشنگ گراوند .
...
خصلت ترکیبی گزاره های بصری برساخته از کمپوزیسیون و کنتراست قوی رنگها و کلمات، رنگی تند از جهان شعری شاعر رسم می کند که گاه لبخند را به لب می آورد گاه اشک را به چشم می نشاند و گاه هم چشم هائی را می گشاید بر بازنمائی امر واقع و این جهان هزار رنگ. این رنگ و خیال وقتی نزدیک می شود که خیال شاعر دورتر می رود ( مثلن عربستان ) و آنجاها رنگهائی می بیند از اختلاف جغرافیای انسانی که تصویر برای رنگ آمیزی و نقش بستن این دریافت و حس اش کم می آورد و نام ـ واژه هائی را احضار و در ساختار شعر تعبیه و بکار می بندد که « نام » را نام ناپذیر می کند و آنی نیست که قبلن به نام خود می نامیدیم و می شناختیمش : « تفاوت » در نوشتار لاجرم « تفاوط »می آفریند. یوزپلنگ صحراهای آفریقا وقتی جابجا می شود و می آید و در شرکت خودروسازی انگلستان لوگوی « جگوار » می شود و همین ماشین می افتد زیر پای خرمایه های عرب و با آن مسابقۀ سرعت می گذارند و شکل می گیرد که یک طرف اش فقر و نداری و طرف دیگرش انبوه ثروت انباشت شده، بازنده اش کسی نیست جز جهان انسانی ما !
در افریقا / یوزپلنگ / نام دیگر گرسنگی ست / که بیابانهای خشک را / می دود / این جا / جاگواری ست سفید / با عینک دودی / که جیغ سرعتش / پاهای افریقای پیاده را / روی اسفالت داغ / می چسباند. ( نبض گلوی تاک »، ص 28 )
فاصله های طبقاتی و قطبی شده ای که با آشنائی زدائی و جایگردانی از چند نام ـ واژه، تصویر و بازنمائی و شعر شده و بر پیشانی خود « تقدیم » خورده به وحید موسائیان کارگردان و سازندۀ فیلم « فرزند چهارم » که او هم از زاویه ای دیگر همین تم و « رنگ » را در روایتی تصویری ـ سینمائی نمایش و نشان داده، و شاعر سیاهپوست آمریکائی لنگستون هیوز تفاوتهای طبقاتی ـ نژادی اش را « مجموعه » کرده و می سرایدش : سیاه، همچون اعماق آفریقای خودم .
شاعر تصویرگرائی که سر و کارش با رنگ و کلمه است دنیای خیال و واقعیت اش، هر دو به تبع رنگی ست. اشیاء و روابط و روایت ها سیاه و سفید و تک بُعدی و تخت نیستند؛ سطوح و ابعاد معنائی هر شعر در یک خوانش خلاق حجم پیدا می کند. این بُرش های کوتاه و حسی و رنگی در گزاره های رمانتیک و بعضن نوستالژیک، غالبن حاصل کشف رابطه و لحظه ای ناب و زودگذرند که شاعر از خود « بیرون » رفته و به خلق فضای بیرون و درون خود پرداخته.
این نسیم / خنکای دریا نیست/ از ابتدای جاده ی جنوب / از حوالی میدان شقایق می آید / تا بی قرار کند دل را / از یاد خاطره ای دیرسال / شب و بیابان / بر بام آسیابی قدیمی / بر گلیمی / از حدیث و حکایت / و لهیب عشق / در کام خشک گلو / و گاه گاهی غم مویه ای / که گم می شد در ظلمات / و خواب ـ خواب / خواب بر خاک / تا نوازش آفتاب / اینک شب و خیابان / تسبیح کشیده چراغ ها تا دور / تیزآب بعضی در گلو / که آسیاب / در بلوار چندم / این خیابان بود. ( مجموعه شعر « دو حنجره آواز »، ص 61 )
این بیرونیت ما را به درون دنیائی دیگر و دیگری پرتاب می کند که حضورش در زندگی امان غایب است و شاعر مثل ما و نقاشان امپرسیونیست، در لحظه، رنج و نقش اش را توأمان « می کشد ». گاه اگر اغتشاش و کج و کولگی ای در چیدمان شعری و ترکیب بندی این رنگها و کلمات می بینیم حاصل ناپایداری و « لرزش لحظه » است که همزمان دست و دل شاعر را، هنگام ثبتِ «آن»، می لرزاند و خوانش این تصاویر خود دست و دل مخاطب و خواننده را؛ از ناحیه ی ناخودآگاه می جوشند و می آیند و عقل مآل اندیش و خردمحور را چندان نظارتی بر فوران آن نیست. حس همان لحظه است که به محض الهام با همان ترکیب و کلمات توصیفی دم دستی از اتفاق و صحنه سازمایه و سازمان یافته و به بیرون پرتاب و پس داده می شوند و دریافت خواننده آن را به افق خود باز خوانی و بازکشف می کند. کشف آناتی رازآلود روی نت موسیقی و رنگ و کلام.
یک شب شمایل ات / از قایق ماه / در رودخانه افتاد / حالا نمی دانم / در مهتاب خوانی آب / جلال کدام دریائی. ( جنون آب، ص 9 )
آسمانی / پر از بال پرنده / دریائی / پر از زورق و بادبان / و یک درخت / که آشیانه ای / روی سر گرفته / کنار جاده ای بی انتها / دوری ات را / این گونه سر می کند / با خیال و کلمه. ( جنون آب، ص 31 )
سرشت چند گانه این شعرها حاصل زیستمایه و برخورد فعال شاعر با محیط و ذخیره داشت فرهنگی و غنی ای از کلمات و عناصر بومی که درون بود خود شاعر شده و نشستن زبان این فرهنگ در ظرف زمان خود است که در ذهن پویای شاعر رسوب نشسته و سرشته و ناگهان بطور عینی اتفاق می افتد. شاعرانگی این اتفاق،شعری فرهنگی را رقم و رنگ می زند با المان ها و نشانگان تند بومی ـ سرزمینی. رفتار شاعر با این رنگمایه ها و کلمات و اشیاء و ترکیب سازیهای تصویری و امتزاج دنیاها و حال و هواهای مختلف پای و پایه در زمین و زادگاه دارد و این رویکرد هنری به زیست بوم، در بسیاری از شعرها اصیل نفس می کشد و نقش می ریزد.
تو که باشی / خیال هم زیبا می شود / غُل غُله در آغوشِ هوشم می افتد / و بره های نوپا / یله می شوند به چراع / در بهار «گرین» گردن ات / خیال که زیبا باشد / با ایل حسرتم / بار و بُنه می بندم به سمت کوچ / تا الوند سینه ات / ییلاقی تابستانی / که شب از هوش می روم / روی مخملی که تلاوت می کند / مهتاب را / و صبح بر می خیزم / به هیابانگ سرخوشی که می آید / از بام پلک هایت / تو که باشی ... ( ناز گلو خوانده ای، ص 11 )
این شعر، علارغم برخی واژه ها و نامجاهای نامأنوس، شعری مشکل گو نیست آنگاه که هماغوشی ذهن و عین شاعر درگیر رنگبازی هستی اش شده یعنی درون شاعر با بیرون اش در یک تعامل و کنش هنری ـ دیالکتیکی یکی می شوند، واکنش های بایسته و عاطفی به این حادثه و اتفاق شعری، از سطح به عمق رفته و در برگشت اش روابط و کلمات و تصاویری در سطح تکوین و تدوین می یابد که مخفی نیستند بل برای خواننده اش سهل الوصول و روی اند.
نبض گلوی تاک / می زند / و دهان یاس / شب را میان مهتاب / تکلم می کند / فراقت / در کشتزار پندارم دور می زند / و رویش دیرسال ردپایت را / درو می کند / و بافه بافه یادت را / گره می زند / بر کول کلمات / شب / در عطر یاس ها برهنه می شود / و من / در پیراهن تنهائی / مثل مترسک / بر خرمن یادهایت / می ایستم. ( نبض گلوی تاک، ص 65 ) و یا ...
سفر / در ابرهای جمعه / پیاده شد / و باز جاده ماند و / زخم شانه هایش / که آن همه غربت را / جا به جا کرده بود. ( همان مجموعه، ص 38 )
پرش های ذهنی ـ عاطفی شاعر پی رفت مألوف و آشنای زمان و مکان را می شکنند و با تلفیق فضاهای دور و نزدیک و به موازات فلاش بک های تصویری و رفت و برگشت های تماتیک مدام از خیال و خاطره و ...، صحنه ها و سکانس هائی فیلمیک و خلاقانه ای تولید و امور انتزاعی و دور شاعر را برای خواننده اش بر بستری از ایماژهای انضمامی، عینی و نزدیک می کند. مؤلفه رخنمون در این ساز و کار بصری، تصویر و حرکت گزاره های حسی و پیوند معنوی آن به حادثه ایست که در ذهن و زبان شاعر اتفاق می افتد. این اتفاق شعری و سرشت های چندگانه در زبانی ساده و رنگی، بیانی و حسی پر رنگ و مایه بخود می گیرند.
دختران شقایق / از بستر مهتابی شب برخاستند / تا در کرشمه ی صبح / اوج عشق را / در آینه آفتاب / دیدار کنند / آن دورها / سواران باد / در پیچ و تاب عصیانی غبار / می تازند / تا بر شکوه آتش گونه ی عشق / شلاق برکشند / اینک / درقتل گاه شقایق / جیغ مضطرب گنجشک / ملال تعزیه را / در لحظه های ترحیم دشت / پخش می کند / و بر موج بی قرار گندم زار / عشق های پر پر / تا دور / تا دام دره های کور / سراسیمه می دوند. ( ناز گلو خوانده ای، ص 32 )
ارجاعات بیشتر به طبیعت و عناصر و اشیاء پیرامونی و روابط آنهاست تا برجسته کردن بُعد زبان و بازیهای فرمال روی ساخت زبانی. رد این خیال و آب و رنگ طبیعت نما و طبیعت گرا در خیلی از شعرها قابل رهگیریست. محیطی هزار رنگ که درونی و بایگانی ذهن شاهر شده اند و وزش یاد و خاطره ای در حافظه ی فردی و جمعی، و یا تماس با آیکون و نشانه ای و افتادن در دام الهام و رابطه ای غافلگیر کننده، کافیست متنی خلق و بگشاید سرشار از اشارات و کنایه ها و ارجاعات پیرامتنی. این جهان شعریِ شاعر شعریست معطوف به عاطفه. حاضرست همۀ جهان اش را با تما جنگل ها و دریاها و کوه هایش به نام «تو» قولنامه کند به شرطی که چشمهایت را برای شبهای تنهائی اش داشته باشد.
همه جهان مال من است / بنچاق آن را / جائی دنج / در گوشه ای از دل ام / پنهان کرده ام / دریاها و رودها را / من گریسته ام / و از سینه نسب ام / به کوه های بلند می رسد / دنیا روی شانه ی من دور می زند / همین حالا می توانم / تمام جنگل را / به نام حنجره ات قولنامه کنم / به شرطی / که تو هم / رد چشمهایت را نشانم بدهی / تا دو ساقه نرگس از آن بردارم / فقط دو ساقه / برای شبهای تنهائی ام . ( نبض گلوی تاک، ص 64 )
این ضمیرِ همیشه، لحنی تخاطبی به شعر می دهد و چون نخی و دستی نامرئی شاعر را از میان لابیرنت شعرهایش می گذراند و به مکالمه با جهانِ « دیگری » می نشیند.
... / ای کاش / یکی از همین شبها می آمدی / تا با هم / روبروی زخم های آینه می ایستادیم / و من چشمانم را / برایت انار انار / تا آخرین انار / می گریستم. ( نبض گلوی تاک، قسمتی از یک مرثیه به نام «انار»، ص 68 )
طنز تلخ روزگارست که در عصر ارتباطات روی رابطه های گرم انسانی زمستانی برف بنشیند و گوشی موبایل ات که باید این خلاء انسانی را پر کند و وسیله ارتباط آدمها با هم، به دستگاهی صرف برای تنظیم زمانِ مصرف قرص و داروهائی تبدیل شود که برای تسکین و درمان درد ناشی از همین فاصله ها تجویز شده !
جای دوری نرفته ام / همین نزدیکی / پُشت برف مانده ام / صدایم را / آنتن های بلند هم / عبور نمی دهند / نه پیامی دارم / نه تصویری / سرفه های سیاه / روی خطم می نشینند / و سیم کارتم / تن لرزه های سرد / به سینه ام وصل می کند / فقط / زنگ گوشی ام را / برای خوردن قرص هایم / روی لحظه های مشخص / تنظیم کرده ام. ( نبض گلوی تاک، ص 18 )
تنهائی انسانی پیر شده ی « فصل »هائی سرد که خود می تواند زمستانی باشد چون زمستانِ « اخوان » که تمام خطوط ارتباط و روابط انسانی در او قطع شده و سفیدی کاغذین برف تنها ظرف و امکان رابطه ایست که در متن آن « رّدپا »ی سرفه های سیاه ، تسخر و مُرس می زنند به دیواره ها ی گذرناپذیر روزگار ! ...
این پیر شعر لرستان وقتی حواس اش چون « بامدادِ » خسته در « آستانه »ی غروب می ایستد پیش حس اش شعری چون « پیرسالی »( نبض گلوی تاک، ص 73 ) الهام می گیرد که تصاویر آمدن و ماندن و « شدن »اش در سه برگِ « طعم شیر » و « غم نان » و « بوی خاک » الصاق و ورق خورده که خوانش و دوره کردن سربرگ هایش، در خود خلاصه ات می کند که انگار همین « تو » کشیده ای آن سایه را و تو خورده ای آن مُهر ابطال را و تو دل ات گرفته هنگامه ی پرواز دست وداعِ آخرت را به کدام سمتِ « خاک پذیرنده » تکان بدهی ! ثبتِ احوالی بی ثَبات از اگزیستانس ( وجود ). انگاره هائی از تریلوژی زایش و زندگی و مرگ. مرگ ما از همان بدوِ تولد شروع می شود. آمده ایم که مرگ را تجربه کنیم. و شاعر ما چه خوب و شاعرانه این تجربه را زیسته است.
آن سایه را / من کشیده ام / که راحت / بر آن صندلی / جوانی ات را سوت بزنی / می بینی ؟ / از آن همه درخت / همین عصا / سهم دست ها و پاهای من شده است / و از آن همه آواز / این سمعک ...
تقطیع شعر و نوع کتابت و شکل بندی کلمات و عبارات شعری در فضای سفید کاغذ گاه وجهی دیداری بخود می گیرند به این شکل که شاعر با خلق فضا و مکان به عنوان بخشی از شعر و ابژه ی شعری، علاوه بر وجه شنیداری و گفتاری به گفته ی خود، وجهی مکانی و آیکونیک نیز به آن می دهد که هنگام خوانا کردن گزاره های کلامی و تصویری اش ما را به « خواندیدن »( اصطلاح مرکب از دو فعل « خواندن » و « دیدن » ساخته مهرداد فلاح برای خوانشِ « فتوشعر»ها ) فرامی خواند؛ ایجاد و القای نوعی خاص از حس وزن بصری و تصویر یک عاطفه در مکان از منظر بینائی :
در شکاف صخره
آن نهالک سبز
شعری ست
که از دهان پرنده ای
ا
ف
ت
د
ه است ( مجموعه شعر «دو حنجره آواز »، ص 17 )
تجسم تصویر واقعی این شعر را وقتی در طبیعت اش می رویم عینن به همچین شمایل و معنی ای می رسیم که اینجا در دستان شاعر و محاکات ادبی اش نمود و رسم و فُرم سخنی پیدا کرده و توصیف شده است : لب شکافته صخره ای که جا به جا نهالک و یا جوانک سبزی از دل آن بیرون زده و این شکلی رو به پائین آبشاروار آویخته و خودنمائی می کند؛ لبریختگی شاعر با لبریختگی طبیعت مو نمی زند و در قرینه قرار می گیرند.
این مکالمۀ طبیعی با طبیعت در سرتاسر کتاب « دو حنجره آواز » وجود دارد و تمام عناصر اربعه و گیاهان و گلها و پرندگان و فصل ها را دعوت و در خود « مجموعه » کرده و با رنگ آمیزی ها و حضور برجستۀ خود دیدار خواننده را روی این وجه از نگاه لطیف و مهربانانه و چشم انداز رنگارنگ اش کانونی و قطع کرده و نفس لحظه را می برد و در قاب می گیرد.
یک قطره / شبنم بوسه / بر لب گل بود / وقتی پرنده رسید / گل / در میان دندان های قیچی / نفس می برید. ( دو حنجره آواز، ص 19 )
شکار لحظه هاست اینها وقتی خیال نازک شاعر در طبیعت نگاریهایش دوربین بدست در شاتی سریع کات و کادر پیدا می کند و به برداشت های زیبا و ماندگار می رسد.
پرنده ی خسته / در صحاری سوزان / خستگی را / میان لحظه ای فرود / بر ترکه ای عمود می کند / بین فراز و فرود / لقمه ای ست / در پیچ و تاب مار. ( دو حنجره آواز، ص 20 )
در این مجموعه « دو حنجره آواز » از صفحات 37 تا 46 کتاب 7 قطعه سوگ سرود جای داده شده اند که شاعر در « شدن » « سیمین » همسرشان سروده که هر کدام از نظر زاویۀ نگاه و طرح و بافت زبانی و تصویری و عاطفی و درهم تنیدگی توأمان درد و اندوه و احساس در زمرۀ شعرهای شدید محسوب می شوند. هفت قاب عکس با روبانی از رنگ مشکی گذاشته شده بر هفت سنگ قبر !
حواسم / برگ باران زده ای ست / در حافظه ی خاکی باغچه / آنجا / که شادمانی ات / بال بال می زد / به تماشای گلی کوچک / بر درخت انار / حالا کجائی / که تماشا کنی / انارستان دلم را / با زخم چاک چاک / هزار هزار انار. ( دو حنجره آواز، ص 44 )
هفتم و چهلم و سالی که مناسبت تقویمی اش با گذر سالها هنوز برای شاعر سر نرسیده و در موقعیت، شعر می کند.
به خانه که می رسیدی / دبستان را / در مقتعه تا می زدی / و می شدی / ناظمِ بی نظمی های دلِ من / خانم ناظم ! / اجازه ! / مدت هاست / زندگی / روی این صف / به هم خورده است / و زنگ تفریح یک دبستان / در سرم / جیغ می کشد / خانم ناظم ! / اجازه ! / خیلی وقت است / تقاضا داده ام / که مرا منتقل کنند / به آن ناحیه / که تو رفته ای . ( دو حنجره آواز، ص 46 )
کودک درون بیدار شده و با همان زبان و روابط و کلمات و لحن و فضا، فضائی دیگر می گشاید به نام فقدان. متن را با « لذت » می خوانی و در آستانه و اوج ارضاء میل، ناگهان با سرکوب و وازنش تند حس لذت ات، به عمق یک فقدان، یک دره از جدائی و تنهائی پرتاب می شوی که درد و اندوهش را سخت به تو می چشاند؛ حسی دوگانه از لذت و درد که فضای نمایشی دو سویه اما یکسویه شده ی موصوف و تصاویر و نشانه های داده و به دقت دستچین شده اش عامل و بخوبی ارائه و تشدید و به مخاطب القاء می کنند.
هر کدام این چهار مجموعه شعر رئوف غالبن به نوعی در حال و هوا و فضائی خاص سیلان یافته و سیر می کنند و عناصر و نام ـ واژه ها و اشیاء و مناسبات و مناسبت ها و کلن ملات برسازنده اشان، جا به جا رنگ و لعابی بومی و بشدت محلی بخود می گیرند و در متن قرار گرفتن و خوانش راحت و دقیق و مفهوم این متون تخصیصی برای یک خوانندۀ غیر همزبان و غیربومی، شاید در مواردی، نیاز به زیرنویس و ارجاعات پیرامتنی و توضیح برخی باورها و رسوم و ... داشته باشد که جاهائی این مهم صورت گرفته و از حاشیه به کمک متن آمده اند.
خوانش و دریافت و ارتباط با شعرهای پاستورال 7 قطعه به هم پیوسته ی « چوپانی » در صفحات 34 تا 40 و شعر « تو که باشی » در صفحه 11تا 13 و برخی شعرها چون بازسرائی فارسی قطعات « لری » 1 تا 10 صفحات 48 تا 57 و همینطور باز قطعات « کوهی » صفحات 58 تا 71 و 8 قطعه پیوسته ی « به یی »(=عروس) صفحه 24 تا 31 مجموعه شعر « ناز گلو خوانده ای »، اگر چه ظاهرن برای فارسی زبانان دشوار بنظر می آید اما توضیحات آورده ی حاشیه ای و قالب زبانِ تصویر که « نشان » می دهد و چون موسیقی ترجمان حس و حال خود می شود و خواننده را از گردنه های سخت گذر گذرانده و همدلانه همراه کرده به دیدار انارستان « سی آو » و می نوشاندش طعم موسم انار رسان شعری از چشمه جوشان دوتا چشم سیاه !
یا جائی با بازی ظریف با یک واژه ی ساده اما دو پهلو یعنی « تا » در 8 قطعه در عروسی، رسم یک « رسم » می کند وقتی پدر ایلیاتی می خواهد دخترش را بدرقه و روانۀ خانۀ بخت کند !
پدر تا شده است / تا فرش نو را چارتا کند / و در صدائی پاخورده می گوید / سربلندم کنی دختر ! / هرچه گفتند / بگو : چشم ! . ( ناز گلو خوانده ای، ص 28 )
دو وضعیتِ « اقتصادی » و « فرهنگی » به موجزترین بیان و با کمترین کلمه « ترسیم » شده است. « تا » شدن پدر برای « تا » کردن جهاز و « چشم » گفتن دختر عروس کرده اش ! فقر اقتصادی ای که مولد و همزاد فقر فرهنگی است و اینجا دست به دست هم داده اند و زن را تا سطح جنس دوم پائین می آورد. واج آرائی و طنین موسیقائی مصوت کشیده ی « آ » در دو بار «تا» و «پا»که آه را تحریر می کند و دلالتهای ضمنی و چندگانۀ ناشی از بازی ظریف و زیر زبانی شاعر با تکواژه « تا » خیال را تا کجاها که نمی برد !
در ادامه و پیوند با همین فضا شعرهای کوتاه پاستورال 7 قطعه « چوپانی »، می آیند و قطعه قطعه نی نوازی می کنند. اشیاء و عناصر پیرامون این جغرافیای عاطفی ـ روستائی پی و پی رفت کار قرار می گیرند و با بازسازی اتمسفر خاص هر یک از قطعات و زنده و دراماتیزه کردن روایت خود از آن، بره های کلمات از کوه و کمر شاعر سرازیر می شوند و گاه هم گرگی کمین کرده و در بزنگاه به گلۀ کلمات اش می زند و این موسیقی طبیعی چوپانی و راوی قصه های چوپانی را در میانۀ راه بُریده و سازی دیگر کوک می کند.
نه در ییلاق / نه در قشلاق / هیچ کجا قرار ندارم / کاش / با ایل بادها / همسفر می شدم. ( نازگلو خوانده ای، قطعۀ 1، ص 34 ) و یا :
حالا / مهریه ات / گله ای بزرگ بزرگ است / اما بدان / من عاقبت / گرگ می شوم. ( همان، قطعه 3، ص 36 )
این قطعه بندی موضوعی شعرها و ترانه ها و قطعات کوتاه « لری » و « کوهی » و « چوپانی » و ... نیز ریتم اش را حفظ کرده و در هر قطعه، آهنگ دیگری می کند. این شیوه و شگرد و حس وقتی به قطعات « کوهی » انتقال می یابد و بر دوش کوه اش می گذارد، با الهام از طبیعت و رنگ بازی آن، حس آمیزی های همذات پندارنۀ فوق العاده ای را با همین مایه ها و عناصر موجود در محیط، « طرح » می ریزد.
نوزادهای خونی خاک / بلوغ کوهی را / در گاهواره های سنگی / می نوشند / تا در بهار / شعله ای شوند / در آتشدان دشت. ( همان، ص 46 )
رویش گلِ آتش در سرزمین داغدیده ی شقایق ها ! اینجاست که زبان تصویر زبان باز می کند و راوی سرنوشت خود می شود چون زنگِ « تفریح » یک روزِ گلگشت در طبیعت.
زنگ نسیم / در صبح کوهسار / و خط نقره ای آب / بر تخته سبز کوه / نیم کتی از سنگ / و دره کتاب باز زمین / با نگارش جویبار. ( همان، قطعه 1 « کوهی »، ص 58 )
طرح و متنی باز که پس از یک دور چرخش و خوانش، قلم و کاغذ و موضوع دست ات می دهد بازنویسی کنی آنچه را « خواندیدی » .
کوه ها / به شیطنت / کلاه خورشید را / دست به دست می برند / و این جا نسار / در ستره ای / از یخ و برف / به خواب سنگ رفته است / در آفتاب نشین کوه / دلم کتری سیاهی ست / بر شعله های هیزم. ( همان، قطعه 13، ص 71 )
با دستمایه و بهره گیری از عناصر یک باز محلی smile emoticon کلاه رانکی ) تصویر بدیع و فوق العاده ای از طلوع و غروب خورشید پرداخته و در دل و میانه ی این بازی بی پایان دال ها و کوههای خوابیده در سایه سار و آفتابگیر و جابجائی و دست بدست کردن مرتب کلاه خورشید، دل نازک کوه نشین قرار داده شده که از تقابل رنگها، قرار ندارد و به کتری سیاهی می ماند جوشان بر شعله های هیزم !
سایه ـ روشن ها، کلاه خورشید، چپ و راست دست کوهها، کتری سیاه و سوخت بار هیزم و خوابهای سنگی و ... همه و همه به دقت و هنرمندانه انتخاب و چین اش یافته و یکجا جمع آمده اند تا از بازیِ تصویر، عکسی ظاهر شود که « عکس » خود است.
آفاق شعری شاعری که افق های مختلف را بر هم سوار و منطبق و شعر می کند. شعری با مناظر و مرایای طبیعی و عاطفی و فکری و حسی متکثر و جریان گرفته بر بستر سنت و مدرنیسم و پیوند دیروز و امروز و طلوع فردا از دلِ آن.
خواندیدنِ این شاعرِ خودآئین و تصویرگرا با کلمات مصور و شعرهای کوتاه و تصویری برآمده از کار و کارگاه خیال اش که شاخصۀ زبانی و سبکی یافته و به او جایگاهی ادبی ـ کلامی شاخص و خاص در ادبیات معاصر ایران داده است، با همین زبان و بیان و رویه ی شعری بحث شده بر حسب زمان و مکان و متن زیسته و خوانش خود، افق انتظاری دیگر می گشاید و طرحی نو می ریزد چه :
اگر شاعران نبودند / دهان دنیا / پر از کلمات / تلخ بود . ( جنون آب، ص 62 )
منبع : نشریه سیمره شماره سیصد و پنجم