بر پله پله ی گلویم
هزار کوزه ی عطشان دارم
هوشنگ رئوف
قرن هاست
آب
دریا دریا
در شرمساری
شرم شریف تو مانده است
که بازوانت را
در گرو تشنگی
به تیغ سپردی
روزی که
عطش عطش
ساقه های ترد گلو
بر فواره های نیزه روئیدند
هوشنگ رئوف
دلم که می گیرد
به آنی
سرتا سر ایران را
به سرعت دور می زنم
با یک مداد
بر روی خط های نقشه ریل می کشم
از غرب می روم به شرق
از جنوب می زنم به شمال
نه از خواب کسی عبور می کنم
نه در چشم هیچ سرعتی دیده می شوم
فقط / از جاده های شمالی که می گذرم
واگن های قدیمی هق هق
پر از شوری دریا می شوند
و در ایستگاه های مه گیر چنگلی زمین گیر
و خیالم
سوزنبان پیری می شود
که دیگر
فانوس کوچکش را
هیچ کبریتی
روشن نمی کند .
هوشنگ رئوف
امیر زاده ها
با چشم های درشت دودی
هیبت فارس را
در مشت های خلیج نمی بینند
رودخانه ها را بگو
بر قاطران آب
گونی / گونی
قلوه سنگ بار کند
بادا باد
ملخ پر ...
سوسمار پر ...
سنگ پر ...
باکی نیست
برایشان چشم های روشن
سفارش می دهیم
از جیب های گشاد خلیفه ها .
هوشنگ رئوف
زمستان
**
آن شال و کلاه
حریف سرمای این زمستان نمی شدند
اگر
گرمای دست هایت
بر گردن ام نمانده بود
و زبان ام یخ می زد
اگر
آن دکمه ی داغ را
بر یقه ی دهان ام نمی دوختی .
هوشنگ رئوف
نامت
لذت آرامشی ست
بر آشوب و اضطراب دلم
نامت
دیدن تابلوئی ست
در ورودی زادگاهم
نیمه شبی که خسته
از راهی دور می رسم
هوشنگ رئوف
هوا پر می شود جرقه
از آتش گردانی که می گردانی
چشمانم
روی پلک هایت
از هوش رفته اند
هوس کرده ام دلم را
روی این آتش بگذاری
تا مثل تنباکو
دودشوم
میان لب هایت .
هوشنگ رئوف
برایم فرقی نمی کند
از کوچ بر می گردند
یا به کوچ می روند
این فوج پرنده در آسمان
فقط دلم تنگ می شود .
هوشنگ رئوف
خانه های نخی
بلم هایی واژگونند
در طغیان رودخانه باد
و لحظه ها
کبوترانی بی سر
در دهان کف خون شغالی به تاراج
در اعلام ثانیه هایی سرخ
و نعره های باروتی
بر چخماغ زمین
پروانه جانم را
در کجای خاک پنهان کنم
که فاصله ام تا خاکستر
اجاق گسترده زمین است.
هوشنگ رئوف
پرندهی کوچک
به مادرش گفت :
به کوهستان برویم
هر شب
از هراس ِ تفنگهای بادی
خوابم نمیبرد .
هوشنگ رئوف
از کتاب دوحنجره آواز
سحر گاهان
دوپرنده ی کوهی
عقدِ بهارانه ی عشق را
در محضر علفزار
با حضور چند بنفشه گره زدند .
هوشنگ رئوف
زمستان ها
می آیند و می روند
اما
ناز سیاهی چشمان تو
هی بیشتر و هی بیشتر می شوند
هوشنگ رئوف
بر آن بلندی
چراغانی را می بینی
کوه ها
به هم رسیدند و
یکی شدند اما
من و تو
از هم
هی دور و
هی دورتر می شویم .
هوشنگ رئوف
حالا زود است
کمی صبر کن
می خواهم
چشمانم را کاسه کاسه
از تماشایت پر کنم
آن قدر
که لب ریز لب ریز شوند
وقتی نیستی
آن چنان دل تنگ می شوم
که دیگر
حوصله ی بی قراری های
این چشم ها را ندارم
هوشنگ رئوف