خوشه های شعر ( هوشنگ رئوف )
خوشه های شعر ( هوشنگ رئوف )

خوشه های شعر ( هوشنگ رئوف )

شعر و ادب پارسی

هنوز جوراب هایم را ( هوشنگ رئوف )



هنوز 

جوراب هایم را 
نپوشیده ام 
بند کفش هایش را 
گره زده است 
تا سایه به سایه 
هم پا و همراهم باشد 
مرگ 
مرگِ بی مرگ .

 

هوشنگ رئوف

آن سایه را من کشیده ام ( هوشنگ رئوف )


آن سایه را من کشیده ام 
که راحت 
بر آن صندلی 
جوانی ات را سوت بزنی 
می بینی 
از آن همه درخت 
همین عصا 
سهم دست ها و پاهای من شده است 
و از آن همه آواز 
این سمعک 
شناسنامه ها 
در سه برگ کوچک ورق می خورند 
با طعم شیر و 
غم نان و 
بوی خاک 
عزیزمن 
در این سال خانه 
در قرنطینه ی پیش از پرواز 
دل ام گرفته است 
که نمی دانم 
دست های خدا حافظی ام را 
به کدام سمت تکان بدهم 
که تو ایستاده باشی 

 

 

هوشنگ رئوف

از شعر پیر سالی کتاب نبض گلوی تاک نشر نصیرا

 

بار انداخته بودم به دره ی میانسالی ( هوشنگ رئوف )



 

میانسالی
**
بار انداخته بودم 
به دره ی میانسالی 
و چیت فراغت ام را 
گره می زدم 
برساق مهتابی کوه 
که پیدا شدی 
با دو غزال یاغی چشمانت
از ناز بازی زبانت با آب
غل غل ترانه برآمد 
آمدی روی گلیم حسم نشستی
و بوته بوته شعر 
گره خورد بر تار فرش های نجیب لری 
تو ماندی 
به دره ی میانسالی ام 
درختی سایه گستر 
اطراقگاه مردی 
که چشمانم را در غیرت کوه و 
عصمت بلوط گم کرد 
وقتی که چوب 
بر دل دهل می زدند 
پرنده ای شدم 
در گلوی سوخته ی سرناها 
و رفتم صحرا به صحراه 
به جستجوی 
خمار چشم شقایقی که نیافتم 
حالا دست دست می کنم 
چوبی بیابم یا عصایی 
و از این گردنه ی آخر هم 
عبور کنم 
شاید همین نزدیکی 
پشت پلک خاک
شقایقی در حال شکفتن باشد

 


هوشنگ رئوف

بهار 89

به دست و دل ات آنقدر عادت کرده ام ( هوشنگ رئوف )



به دست و دل ات 
آنقدر عادت کرده ام 
که بی تو 
این خانه ی کوچک 
بازار شلوغ شهری غریب می شود 

و من کودکی که گم شده ام .



هوشنگ رئوف

نامت روی زبانم آنقدر شیرین است ( هوشنگ رئوف )



نامت 

روی زبانم 
آنقدر شیرین است 
که عمری ست 
تلخی های دنیا را 
مثل آب سر می کشم .



 

هوشنگ رئوف

سال ها پیش حروف نامت را ( هوشنگ رئوف )

سال ها پیش 
حروف نامت را 
حرف به حرف 
از باغچه های سربی چاپخانه چیدم 
حالا گلدانی عتیقه هستی 
در طاقچه ی دلم .

 

هوشنگ رئوف

پرنده در صحاری سوزان ( هوشنگ رئوف )



پرنده 
در صحاری سوزان 
خستگی را 
میل لحظه ای فرود 
بر ترکه ای عمود می کند 
بین فرود و پرواز 
لقمه ی ست 
در پیچ و تاب ِدهان ِ مار . 

 

 

هوشنگ رئوف
از دفتر پرندگان

تعبیر خوابی از پشت پلک های زلیخاست( هوشنگ رئوف )



تعبیر خوابی 
از پشت پلک های زلیخاست 
این گل 
که آفتاب به آفتاب 
به شکلی 
روایت می شود 
از گلدان حسن یوسف

 

 

هوشنگ رئوف

بیمارستانی بزرگ ام با تمام بخش ها ( هوشنگ رئوف )

بیمارستانی بزرگ ام 
با تمام بخش ها 
و در تمام بخش ها 
بستری ام 
لطفن 
آمبولانسی را سریع (پیچ )کنید 
تا این بیمارستان را 
به نزدیکترین (اورژانس) برساند .

 

 

هوشنگ رئوف

میان گریه و گرما ( هوشنگ رئوف )


میان گریه و گرما 
صدای کودکی می پیچد 
◄( آوِ لیله آو ) 
دودبه آب 
آویزان بر نی بازوان اش
کودک کاسب گورستان . 

 

 

هوشنگ رئوف


◄آب لوله آب = 
بعداز ظهر های پنجشنبه بیشتر تابستان برای شستن و خنک کردن گورها

 

این روزها این روزها ( هوشنگ رئوف )

 


این روزها 
در بازارهای باد 
کاتب ِحجره های پاییز می شوم 
تا خواب ِخونی گنجشک را 
از روی 
برگ های باطله ی چنار 
بنویسم .

 

 

هوشنگ رئوف

زنگ نسیم در صبح کوهسار ( هوشنگ رئوف )

مدرسه ی من 
**
زنگ نسیم 
در صبح کوهسار 
و خط نقره ای آب 
بر تخته سبز کوه 
نیمکتی از سنگ 
و دره 
کتاب باز زمین 
با نگارش جوی بار .

 

 

هوشنگ رئوف

تو که باشی خیال هم زیبا می شود(هوشنگ رئوف)

این شعر از سال های دور است به دلم نشست و با خودم گفتم میشود امروز در خیال

. عاشقانه ای باشد .

 

تو که باشی
خیال هم زیبا می شود
غل غله در آغل هوشم می افتد
و بره های نوپا
یله می شوند به چرا
در بهار◄ ( گرین ) گردنت
خیال که زیبا باشد
با ایل حسرتم
بار و بنه می بندم به سمت کوچ
تا الوند سینه ات .
ییلاقی تابستانی
که شب از هوش می روم
روی مخملی که تلاوت می کند
مهتاب را
و صبح برمی خیزم
به هیا بانگ سر خوشی که می آید
از بام پلک هایت .
تو که باشی
خیال زیباتر از زیبا می شود
لم می دهم
بر مخده ی کلمات
در باغ فواره های گلویت .
وحض می برم از هم سرایی هزار قمری
در رسای قامت بلند و بالایت .
گفتم خیال زیبا می شود
و زمستان
نان از تنور گرم دست هایت .
توشه می بندم
وباز دوره می کنم سفر را
در سرزمین خرم بهارانت .

 

هوشنگ رئوف
◄گرین :کوهی بلند قامت درلرست

قله به هیئت قوچی (هوشنگ رئوف)

 

برای کوهنوردان گمشده خدا کند اینگونه نباشد که نوشته ام


قله 
به هیئت قوچی 
زنگوله ی ماه را مینوازد 
در متن برف 
بر صخره های مهتاب 
پلنگی 
به شوق زنگوله 
رقصی بره وار می کند 
تا دره های 
خون و برف .

 

هوشنگ رئوف

سفر در ابرهای غروب جمعه ( هوشنگ رئوف ) ...


سفر 
در ابرهای غروب جمعه 
پیاده شد 
و باز جاده ماند و 
زخم شانه هایش 
که آن همه غربت را 
جا به جا کرده بود .

 

 

هوشنگ رئوف