مزه ی نامت
روی زبانم
آنقدر شیرین است
که توانسته ام تمام عمر
تلخی های دنیا را
مثل آب سر بکشم .
هوشنگ رئوف
همه ی جهان مال من است
بنچاق آن را جایی دنج
در گوشه ای از دلم پنهان کرده ام
دریا ها و رودها را
من گریسته ام
و از سینه نسبم
به کوه های بلند می رسد
شاعرم
جهان روی شانه ی من دور می زند
همین لحظه می توانم
تمام جنگل ها را
به نام حنجره ات قولنامه کنم
به شرطی تو هم
رد چشم هایت را نشانم دهی
تا دوساقه نرگس
فقط دوساقه از آن بر دارم
برای شب های تنهائی ام .
هوشنگ رئوف
جمعه یک فرعی ست
در مسیر گریه های خاک نشین پنجشنبه
که خانوادگی
در آن جمع می شویم
چای دم کرده ی هفته را
برای یکدیگر
در استکان های لب پریده می ریزیم
و درست همان زمان
به یاد می آوریم
که باز
قوطی قند را
جا گذا شته ایم
هوشنگ رئوف
زمین گیر بیابانی ام
پر از تنهائی
هوشنگ رئوف
چاپ خانه
**
نیم قرن پیش
خردک نهالی بودم
نه در خاک باغچه ای
دل خوش به شیطنت های باد و فواره
یا در کناره ی رودی
دل درمیان گاهواره ی موجی ترانه خوان تا دریائی
نیم قرن پیش
خردک نهالی بودم
که مرا
در خاک سربی چاپخانه کاشتند
اینک پیر درختی ام پوک پوک
تلنگری کافیست
که درد
از مغز استخوانم
فریاد برکشد .
هوشنگ رئوف
حالا که معلوم نیست
تا کی و تا کجا
باید به دنبالت بیایم
برایم چوب دستی
از بازوی درخت آلبالو بیاور
می خواهم امانت این پاهای پیر را
به حافظه ی عاشقانه اش به سپارم .
هوشنگ رئوف
با حس سینه ی گوزن
چهچهه می زند باد
از بوی عطسه ی آهو هو ... هو ... هو ...
وکوه در قرق چشمان پلنگ
بالاترین پرده ی مهتاب را
مخملی می خواند
تا دمیدن دم
از سینه ی سیاه کتری
خستگی و خواب را
هیزم هیزم
بر شعله های بومی بلوط
بار می زنم
و شانه به شانه ی کوه
رقص ماه را
پشت پلک های پلنگ
جرعه جرعه می نوشم .
هوشنگ رئوف
گاهی
هنوز
برای نشستن
سهمی دارم
بر نیم کتی
که در سمت آفتاب گیر این پارک
مانده است
و کمی دویدن
در پاهایم به ذخیره
تا همین که غروب
پلک نشان داد
پروانه ها را جمع کنم
و به آغوش امن کلمات بروم
هنوز می توانم
با یک مداد و یک برگ کاغذ
زمستان را
به نا کجا آباد هرکجای ممکن
تبعید کنم
و شکل دهان تورا
از روی صدای پرندگان
طوری نقاشی کنم
که گوش تمام درخت ها
به سمت زبان شیرین تو باشد
هنوز می توانم
گاهی که هوای تو
به سرم می زند . .
هوشنگ رئوف
نه طعم بابونه می دهد
نه بوی چویل
هوشنگ رئوف
بیمارستان
یقین داشته باش
که نیمه شب است
اما تصور کن
فقط تصور کن
اینجا بیمارستان نیست
تصور کن
کاروانسرایی ست
در سال هایی خیلی دور
با حجره حجره بار امانتی
تصور کن
ناطور را خواب برده است
ومرگ
راهزنی ست پشت دیوار
در کمین بار های امانتی
و این را یقین داشته باش .
هوشنگ رئوف
اسفند 90 بیمارستان ....
پاهایم جا ماندهاند
پای قصه خوانی گََوَنها
تا کنار این باریکه آب
سنبلههای گندم
میان دستهایم
سفید شوند
خیلی وقت است
عادت کردهام
خوابهایم را
با کمی آب سر میکشم
و صبح به صبح
رویاهای ریز ریزم را
با قطاری
که از شهرستان باد میآید
برای پرندگان پشت برف میفرستم
میدانم روزی
در دور دستهای همین دست
رویاهای من بزرگ میشوند
و برای هم
پیغامهای عاشقانه مینویسند .
هوشنگ رئوف
از کتاب نبض گلوی تاک / نشر نصیرا
نبض گلوی تاک می زند
و دهان یاس
شب را میان مهتاب
تکلم می کند
فراقت
در کشتزار پندارم
دور می زند
و رویش دیرسال رد پایت را
بافه بافه خرمن می کند
شب
در عطر یاس ها برهنه می شود
ومن
در پیراهن تنهایی
مثل مترسک
بر خرمن یاد هایت می ایستم .
هوشنگ رئوف
برشته می شدم
روی سنگ فرش
و هندوانه ها غلت می زدند
خنکای حوض بزرگ مسجد را
یادت بخیر
غیرت کار
در تابستان شش سالگی
که تا صلات ظهر
چشمان کوچک ام
عقابی می شدند
روی درخت فواره
یادت بخیر
کاسب کوچک
نگهبان جفتی هندوانه
در سینه ی سرد آب
به شوق 2 ریال دستمزد .
هوشنگ رئوف
جهان کوچک است
فقط نیمی از فاصله ای ست
که بین ما افتاده است
اما
بزرگ بزرگ است
به وسعت تنهائی من .
هوشنگ رئوف
چشمانم را
با گله های ابر
به صحرا فرستاده ام
وقتی که بغض می کنم
گریه هایم
جای دیگری می بارند .
هوشنگ رئوف